چفدر الان حالم بده ...چقدر الان یه شونه میخواهم واسه اینکه سرمو بذارم روش و گریه کنم ....
چقدز بده که آدم مجبور به سکوت باشه و دریغ از اینکه بتونه ذره ای حرف بزنه ...چقدر بئه آدم مثه یه آینه هزار تیکه بشه ... و ذره دره خورد بشه...اما باز هم سکوت کنه ...و تحمیل هر چیزیو قبول کنه..
آهای تو....
چقدر الان بهت نیاز دارم ...جقدر دوست دارم الان کنارم میبودی...بی تفاوتی من یا تو ..نمیدونم ...خسته شدم یه ذره ...من بازیگر خوبی نیستم...
جقدر من ..چقدر تو...چقدز فاصله ی بین ما دو تا..نمیدونم چی باید بگم ...باز هم به گناه نکرده من محکومم...
سلام...هر روز اومدم نوشتم و قسمتهای مهم روزمو
که بعدها اومدم بخونم یادم بمونه تو اون روز چه اتفاقاتی اففتاده...
دلم میخواهد حرف بزنم ...دلم واسه اینکه باهام
حرف بزنی تنگ شده ...غم دلم داره زیاد میشه...غم نه ...نمیدونم ..شاید اصلا
نمیدونم چمه ...من خسته ام ...دلم ..دلم ..نمیدونم چی میخواهد ..دلم تنگ شده
...واسه تووی که حتی...
واسه توییی که ...نمیدونم چی باید بگم ...دلم
میخواهد ...میدونی دلم چی میخواهد؟؟؟..چرا یه زمانی اینقدر نزدیکی وگاهی اینقدر
دور...چرا بی تفاوتی...چرااااااا؟؟
بهت نیاز دارم که باهات حرف بزنم....
نمیدونم ...دلم میخواهد داد بزنم..
.دارم گریه میکنم ...چقدر واسم بی تفاوت شده
ریختنه اشکام..
امروز با داداش معینم حرف زدم ...دلم خیلی واسه
تو هم تنگ شده در به در بی سرزمین...چند روز دیگه میبینمش...هیچ وقت فکر نمیکردم
به یه آدم اینقدر وابسته باشم....