تبليغاتX
سکوت اشک

گاهی از تظاهر کردنای خودم خسته میشم...

من محبور به خوب بونم :)

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388 توسط DiV0o0NE

حالم خوب نبود...

اما الان خوبم ...

به اندازه ی چای داغ شبهای امتحان دوستت دارم....

در طول ترم خوانده شد...

با آرامشی تمام مینوشم...حال ما خوب است ...باور دارم که باور داری....

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 توسط DiV0o0NE

امروز یکی از روزهای خوبه زندگیم بود ...

خیلی بهم خوش گذشت ...

بعد از مدتها...مثلث شیطانیمون کامل بود...

ice -pak

 منو پریوش و یاسمن...



+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 توسط DiV0o0NE

چقدر الان حالم گرفته ...

اشکام بی اختیار خودم همین طور پایین میاد...

نمیدونم چرا همیشه بعد از رفتن تو ....

تنها کسی هستی که وقتی میری گریه های من شروع میشه...اصلا دلم نمیخواست امشب از بقلت بیام بیرون...خودمو نگه داشتم که وقتی میری گریه نکنم...


+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 توسط DiV0o0NE

چفدر الان حالم بده ...چقدر الان یه شونه میخواهم واسه اینکه سرمو بذارم روش و گریه کنم ....

چقدز بده که آدم مجبور به سکوت باشه و دریغ از اینکه بتونه ذره ای حرف بزنه ...چقدر بئه آدم مثه یه آینه هزار  تیکه بشه ... و ذره دره خورد بشه...اما باز هم سکوت کنه ...و تحمیل هر چیزیو قبول کنه..

آهای تو....

چقدر الان بهت نیاز دارم ...جقدر دوست دارم الان کنارم میبودی...بی تفاوتی من یا تو ..نمیدونم ...خسته شدم یه ذره ...من بازیگر خوبی نیستم...

جقدر من ..چقدر تو...چقدز فاصله ی بین ما دو تا..نمیدونم چی باید بگم ...باز هم به گناه نکرده من محکومم...

خوش باشی...

خداحافط....

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 توسط DiV0o0NE

سلام...هر روز اومدم نوشتم و قسمتهای مهم روزمو که بعدها اومدم بخونم یادم بمونه تو اون روز چه اتفاقاتی اففتاده...

دلم میخواهد حرف بزنم ...دلم واسه اینکه باهام حرف بزنی تنگ شده ...غم دلم داره زیاد میشه...غم نه ...نمیدونم ..شاید اصلا نمیدونم چمه ...من خسته ام ...دلم ..دلم ..نمیدونم چی میخواهد ..دلم تنگ شده ...واسه تووی که حتی...

واسه توییی که ...نمیدونم چی باید بگم ...دلم میخواهد ...میدونی دلم چی میخواهد؟؟؟..چرا یه زمانی اینقدر نزدیکی وگاهی اینقدر

دور...چرا بی تفاوتی...چرااااااا؟؟

بهت نیاز دارم که باهات حرف بزنم....

نمیدونم ...دلم میخواهد داد بزنم..

.دارم گریه میکنم ...چقدر واسم بی تفاوت شده ریختنه اشکام..

امروز با داداش معینم حرف زدم ...دلم خیلی واسه تو هم تنگ شده در به در بی سرزمین...چند روز دیگه میبینمش...هیچ وقت فکر نمیکردم به یه آدم اینقدر وابسته باشم....

فردا میرم خونه ...دلم واسه خونه تنگ شده...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 توسط DiV0o0NE

من دل بسته ام با هزاران امید به تو...

من راهم را جستجو میکنم در تو...

من به جستجوی تو هستم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 توسط DiV0o0NE

حالم خوب نیست ...

لعنت به من...لعنت به من ...دیگه

اومدن بیرون...

حرفتو گوش کردم میبینی....


+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 توسط DiV0o0NE

x


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


نویسندگان



پیوندها

سجاد
دوست جدیدم هادی...


    تعداد بازديدها:

rss