تبليغاتX
سکوت اشک

سلام...

خوبین ؟؟

من فقط روزگار میگذرونم بدون هیچ تحولی...نمیدونم چطوری میتونم از این روز مرگی زندگیمو در بیارم...هر چند که من یه جوون که هنوز 20 سالش  پر نشده بتونه تحول ایجاد کنه ...نمیدونم چرا اینقدر همه میگن بهم غیر قابل پیش بینی در حد المپیک...خودمم قبول دارم ...به نظرم چون 1000000000000000000 تا شخصیت دارم ...یه فیلمی دیده بودم طرف n تا شخصیت داشت...منم انگار این مدلیم...یا شاید نمیتونم مطابق دلم عمل کنم ...و عقل و دلم . و اون کاری که همیشه انجام دادخ میشه ...در تناقض هستند اونم در حد تیم ملی...نمیدونم والا خودمم موندم چرا اینجوریم...

دارم درس میخونم ...امروز هم طبق معمول همیشه رفتم خانه ی کوچک تنها جایی که میتونه بهم آرامش بده ... با خوردن قهوه اونم از نوع تلخ ...تلخ ...نمیدونم چرا همیشه دوست دارم همه چی تلخ باشه ... چای ..قهوه ...هم نسکافه ...یاد یه sms میوفتم که ..بیخیال....

جدیدا پروژه ی مردم آزاریم به کارام اضافه شده ...اونم بیدار کردن بچه ها ساعت 2 نصف شب...وای 2 روز پیش نزدیک بود هادی یه زاویه 30 درجه تو صورتم پیاده کنه ..که خدا رو شکر به خیر گذشت ...با حاله ها...من که خیلی میخندم سر این قضیه ...

اامروزم با پ ... آ .. و س رفته بودم خانه ی کوچک ..حرفهای زده شد ..که یه مقدار باورش واسه من سخت بود..نمیدونم الان بین 2 تا شخصیت موندم که چه کسی راست میگه ؟؟؟/

البته واسه من مهم نیستن ...

این چند روز خونه تنهام ...و یه مقدار میخواهم تنهایی مطلق رو تجربه کنم ...به نظرو نیاز دارم ...بدون وجود هیچ آدمی...امسال عاشورا تاسوعا تعطیل اولین سال که میخواهم نرم...اونم من ...که همیشه آؤزو میکردم زودتر این روزا بیان...

نمیدونم این چند روز چم بود که با هر چیز کوچیکی اشکم در میومد...وای دیشب 2 ساعت گریه کردم...خیلی داغون شدم ...اما میگذره ...من قوی ترم...

این چند وقت اساسی باید درس بخونم واسه بالا کشیدن معدلم..

ما بریم بدرسیم ...

آها تو که این همه دور از منی...بودن که ...اما نه ...دیگه نه ...

یا علی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 توسط DiV0o0NE

چقدر امشب دلم برات تگ شده ...چقدر الان دوست داشتم نزدیکم باشی...چقدر دوست داشتم هنوز هم کنارم میبودی ..چقدر خوب بود که نزدیکم بود...چرا میگی بت ؟؟؟

من ؟؟من؟؟؟

دلم اینقدر برات تنگ شده که هیچ حرفی نمیتونم بزنم ...الانم فقط دارم اشکهای چشامو پاک میکنم و از دل تنگیام بهت میگم ...امشب ازت التماس کردم ...اما گفتی ...(من دارم التماس میکنم باورم نمیشه)

دلم پاره پاره شده...اما میگی باید تحمل کنم...میگی نمیخواهی یک موضوع جدید وارد ذهنت بشه ...میگم اینقدر منو سریع از تو ذهنت پاک کردی ..؟؟اینقدر راحت از من گذر کردی ...؟؟ اینقدر راحت از من تونست بگذره ...من که چیزی کم نذاشتم ...نمیدونم یک اشتباه اینقدر ؟؟

چقدر الان دوست داشتم کنارم بودی...نمیدونی وقتی بی اعتنایاتو میبینم چی میکشم ؟؟نمیونی با این کارات داری ذره ذره نابودم میکنی ...بدون اینکه خودت بدونی ...بدون اینکه بفهمی چه بلاییی داری سرم میاری ...میدونی الان از خدا دارم چی میخواهم ...فقظ میخواهم تو باشی کنار من ...فقط تو...

نمیدونم الان اینقدر بی ارزش شدم که ...

من چی کم گداشتم؟؟چی کار باید میکردم که نکردم ؟؟

چی باید میگفتم که نگفتم ؟؟

یعنی من اینقدر ؟؟؟

چرا هر وقت به کسی دل ببندی ...همین که فهمید دل بسته شدی ...میزاره میره ؟؟؟

چرا اینقدر زمونه ؟؟؟

نمیدونم چرا اینقدر این دل لعنتیم ؟؟؟

خدا ...دلم براش یه ذره شده ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388 توسط DiV0o0NE

سلام

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و از کجا باید بنویسم...

اما امروز قصد دارم تموم چیزهایی که این مدت سانسور بازی بودو بنویسم ...راستیتش یه سری روابط بودو اما دلم نیمخواست کسی اونا رو بدونه ...اما دیگه واسم مهم نیست و هر آدمی که دوست داره بدونه...

این ترم میتونم بگم شاید یکی از بهترین ترمهای تحصیلیم بود...همه چیز در کنار هم بود ...واقعا درس هم خوندم توش برعکس دو ترم پیش...

امسال بابلسر اینا زیاد رفتیم ...

اولین بار..

من سارا .معین مهرداد  ...زیاد شیطونی نکردیم ...اما طبق معمول من مثه آب ندیده ها میرم تو آب خودمو خیس خیس میکنم ...بعد همه رو ساحل نشستیم ...موقع برگشت من و معین باید باهم بر می گشتیم ...موقع برگشت در مورد همه بچه ها بحث میکردیم یعنی اخلاقی اینا که رسید به اخرین نفر یعنی آقای سلمان بهزادی...دیدم اون موقع معین خندیدا ....اما من هیچی نمیدونستم...که تا چند روز پیش که من  با معین رفتم دکتر گفت بهم که اونجا ...بهله...اونجا من سوژه بودم و من نمیدونستم ...این سوژه به زمانی بر میگرده که منو معین حتی سلام علیکمون رسمی بود ...اما سلمانو سر من اذیت میکرده

این دکتر رفتنمم باعث سبب خیر شد...بعد از اینکه از مطب اومدیم بیرون 20 دقیقه بعد دکتر اس ام اس زد...بهت تبریک میگم شدی ؟؟/

همه تو انجمن نشسته بودیم یه هو جیغ من رفت آسمون 7 ام(کلا زیاد جیغ میزنم قرار ه این اخلاقم درست شد یه اتفاقات خیر واسم درست کنه و من بشم زندایی) ...گفتم معین ...همه سیخ شذه بودند مونده بودم ...اس ام اسو نشونش دادم ...گفتم آره ...که دست از سر کچل من برداره ...(معین و من رابطه خواهر برادری داریم فکر بد نکن!!!)بعد گفت بهت تبریک میگم ...امیدوارم خوشبخت بشی...پارسال به خاطر یه مسالی مجبور شدم نرم پیشش...حالا از این به بعد قرار شذ همیشه با معین برم ...ازکجا رسیدم به کجا...

دومین بار...

غروب بود...قرار  بود بریم دریا ...ام باررون بود ...با کلی اینور اینور کردیم رفتیم ...من و سارا معین و هادی بودیم اول که بعد از ما هم احسان و صبا اومدند ...وای هوا به شدت سرد بود ..لب ساحل هیچ کس نبود ما 4 تا ساحلو گذاشتیم رو سرومون ...وای معین و انداختیم تو آب ...الهی بمیرم ...داداشم یخ زد...موقع عکس گرفتن اینقدر مسخره بازی در آوردیم که حد نداشت یه دونه عکسمون مثه آدم نشد...یک بادی میزد ...شال منو سارا که افتاده بود رسما.....بعد .هم روی ساحل حلقه های المپیک و زدیم ...که اینو در هر شرایط مجبور به سانسوریم..کل لباسم شنی شده بود...بعد رفتیم کافی شاپ چایی اینا خوردیم ...انگار خونه خالمون شده بود...چایی اینا خوردیم ...چون واقعا سرد بود...بعد قرار بود آش رشته بخوریم بعد بچه ها گفتند یه دونه بگیریم بعد سوسول بازی من شروع شد ...گغتم من دهنی نمیخورم ..نخریدیم ...و کلی ماجرای دیگه که نمیشه گفت..

چندین بار دیگه رفتیم که بخواهم بگم خیلی طول میکشه ...

 

سینما و فیلم بی پولی...

همه تو انجمن نشسته بودیم که مهدی پیشنهاد داد که بریم سینما و فیلم بی پولی و ببینیم ...فیلمش فلان و بیسار و این حرفا...گفتیم اوکی بریم ...گفنیم بزاریم کلاس سارا . صبا و یاسمن تموم بشه بعد بریم...6:30 رفتیم ...20 مین گدشت ..هممون منتظر بودیم فیلم خوب بشه..دیدیم نه...دیگه کم کم شروع شد ...احسان : "مهدی مرگ بزنه تو رو با این...(سانسور)"...صبا و سارا : "از در بریم بیرون ما میدونیم و تو" ...یاسمن پا شد رفت...سلمان : در حال زدن مهدی....فیلم تموم شد..مهدی بد دخت له شد...بدبخت دیگه دهن باز نکرد...

16 آذر

مراسم به بهترین نحو ممکن اجرا شد ...اتفاقات پشت صحنه زیاد داشت...مراسم بسیج فردا بهم خورد...همین که مهمونشون اومد ...همه سالنو ترک کردن...بعد هم دیگه شعار و شعر و چیزای دیگه و س...بیانیه خوند...حالا فیلمها رو میزارم ...

سلف و بچه ها ...

همه تو سلف نشسته بودیم ...منم حوصلم سر رفت بود ...داشتم مینوشتم یه شعری هست که میگه : کاش که این فاصله را کم کنی...کاش که هم خانه ی ما میشیدی ...اینو نوشتم ...کج هم نوشته بودو روی میز که انتهاش میخورد به آقای بهزادی...یه هو دیدم احسان میگه انشالله ...گفتم یعنی چی؟؟؟صبا ...سارا رو سیخ کرد ...وای تازه فهمیدم چه گندی زدم ...از خجالت مردم ...گفتم بابا بعنی چی ...فلان و بیسار...مگه اینا ول میکردن...کل سلفو گذاشتیم رو سرومون...بعد ...یکم بحث آروم شد که یهو سلمان گفت ...خانوم ح ....دیشب کاری داشتین که میس انداختین ...منو بگو لال مونی گرفتم ...دلم میخواست همون جا خفش کنم ......هیچ وقت روز بد نبینن...دیگه کم کم اینا داشتن این آهنگ رو میخوندن ...لی لی ... قضیه از این قرار بود که شب قبلش یاسمن خونه ی ما بود ...تا 4 صبح باهم بیدار بودیم ...ساعت 3 کرممون گرفت ...نصمیم گرفتیم همه بچه ها رو بیدار کنیم ...سلمان و قرار شد من بیدار کنم ...جریات میس هم این بود...وای روز بعدش رسما از همه فحش خوردیم ...که توضیح دادیم و اینا ..بعد دخترارو بیدار نکردیم ..فقط پسرا ...گند بزن این سارا و صبا رو که گفتن چرا به ما میس نخورد و این حرفا...بخیر گذشت ...خدا رو شکر...

دیزی  سنگی و رستوران مهرداد..

بعذ از 16 آذر ...همه خسته و گشنه بودند ...همه رفتیم رستوران مهرداد.... دیزی خوردیم ...اینقدر مسخره بازی و کثافت بازی در آوردیم که رسما انداختنمون بیرون...

 

وای اینقدر خاطرهام زیاد شدند که نمیدونم کجا رو بگم ...اینا بهتریناش بود ...روزهایی که خودم دوست داشتم...و خیلی خندیدیم...

...یه چند روز بود اساسی قاط زده بودم ...حالم از همه ی دوستام و آدماهی اطرافم بهم میخورد...تصمیم به قطغ ارتباط با همه کردم بودم ...که این کارو کردم...یه سری کارها رو انجام دادم ...ابن دورانم 2 تا تغییر خوب انجام گرفت که :

1-      نت اومدنم خیلی خیلی کم شد ....

2-      اینقدر به خدا دارم نزدیک میشم که اگه نمازم اول وقت نخونم اعصابم داغون میشه ..

مامان بابام اینا یه چند روز اومدن بابل که خیلی خوب بود ...با هم رفتیم بیرون و کلی خوش گدشت ...سینما 4 بعدی هم رفتیم...که تجربه ی جالبی بود...وقتی خواستن برن دلم خیلی گرفت....

...

نمیدونم دلم یه نغییر میخواهد ...میخواهم مرحله ی جدیدی از زندگی رو شروع کنم...شاید خیلی متفاوت تر باشه ...

میان ترمها هم خوب بود....یکی رو 4 شدم ..یکی رو امروز دادم که احنمالا از 6 نمره 5 بشم...

سارای گلم...ازدواجتو تبریک میگم ...امیدوارم همیشه در کنار امیر خوشبخت باشی...

شقایق عزیزم ازدواجت مبارک ....

داداش سعید گلم ...امیدوارم بهترین لحظه ها رو در کنار همسرت زهرا خانوم بگذرونی

فرزانه جون ...به شما هم تبریک میگم ...

ماشالله همه دارند شوهر میکنن و زن میگیرن... دیگه ما ترشی انداختیم....

حالم واقعا خوبه....

واسم دعا کنید که مرحله ی جدید زندگیمو خوب شروع کنم...

خوش باشید ..

یا علی....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388 توسط DiV0o0NE

حالم از خیلی از مردها بهم میخوره ...نمیدونم چرا اینقدر داتتون بد و خرابه...

امروز یک....دیدم اونم در مورد خودم...

یه چیزه ذیگه تازه فهمیدم من الان تقریبا 6 ماه شدم س...واسه سلمان ...جالب بود... که معیین بهم گفت ...

جمعه امتحان دارم ...حالم خوب نیست ..خونه تنهام...دلم یه لیولن چای داغ میخواهد یا حرف زدن با جی جیم یا همون داداش کوچیکه ...

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388 توسط DiV0o0NE

کشیدن لبه ی تیغ هم دیگه آرامشی یهم نیمده...

دل مثل یک آیننه میشکنه ...هزار تکه میشه...اما باز هم آینه است...

من....

گریه ام تمومی نداره...

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388 توسط DiV0o0NE

نمیدونم چرا داری یه آرزو محال میشی....

این .....نیست!!!!

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388 توسط DiV0o0NE

تنهایی رو دوست دارم...بهم آرامش میده...دوباره دارم به سمت خدا بر میگردم...

دوستت دارم و داشتم ...یک لحظه هم فکرت از ذهنم خارج نمیشه  ...

لعنت به من که تو رو دوست دارم....لعنت به من که یک لحظه هم از ذهنم نمیری...

لعنت به من که با این کاراlم ناراحتت کردم...لعنت به من!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388 توسط DiV0o0NE

روزگار فقط میگذرد...

همین...اما خوب...من راضیم ...فقط همین...

بگذار من باشم...تا بینهایت برای تو..........

در پس سکوت بی انتهایم

سرشارم از نا گفته ها

نا گفته هایی که زمان بازگو کردنشان،

هر گز است....

و من خیره به ثانیه هایم

و چشم در راه هرگز...

و مانده ام حیران و سرگردان که چرا

هرگز نمی آید...


همین....

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388 توسط DiV0o0NE

x


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


نویسندگان



پیوندها

سجاد
دوست جدیدم هادی...


    تعداد بازديدها:

rss