من دوباره شروع میکنم...

من دوباره شروع میکنم....

بدون وجود تو..

 من دوباره آغار میکنم بر روی آنچه که نباید اتمام میافت...

من شروع کردم بر زیر دیوار بلند تنهایی...

تا مرزی شود بینمان...

شاید راهی شود برای باز ندیدنت...



FORGET YOU...

Part1

چقدر حالم گرفته

.دلم یه آپ طولانی میخواهد بعد از یه مدت که هر چیزی تو ذهنم رو تخلیه کنم ...سانسور بازی به دلیل چند تا مزاحم که دلم میخواهد اینجا رو نخونن...

چرا من مثه بقیه نمیتونم باشم ..؟ چرا خدا خیلی چیزا و انجامشونو ازم گرفته ...چرا نمیتونم کارای که دوست دارم رو انجام بدم...جرا بعضی وقتها باید کارایی رو انجام بدم که شاید اعتقادمو نسبت بهشون از دست دادم..چرا بعضی از آدمها اینقدر بیشعورن که هر چی دلشون میخواهد پشت سر آدم در میارن...چرا اینقدر راحت میتونم ازشون بگذزم و فقط به حساب نادونیشون باید بذارم ...چرا اینقدر ساده بازی در میارن و من باید فکر کنم با یه احمق باید سر و کله بزنم ...

دلم میخواهد داد بزنم بهش بگم کاش اینقدر احمق نبودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم چرا خداا گاهی سر ناسزگاری با من داره در میاره...چرا اینقدر آدمها میتونن کثیف باشن....

 

خدایا کاش یکم با من راه میومدی...

شاید نمیدونم چی ؟؟؟نمیدونم به چه دلیلی..نمیدونم واسه ی چی ؟؟

از این مسخره بازی و الکی زندگی کردن حالم بهم میخوره ..از این مسخره بازیا...از اینکه همیشه یه بازیگرم ...گاهی واقعا خودم خندم میگیره که واقعا این منم ...که بلدم ...جالبیش اینجاست که ....از اینکه یه عده آدم احمق هستن که ...از این احمق بازیهای خودمم خندم میگیره ...احمق بازی نه...خودم رو به حماقت و کودنی میزنم ...و سعی دارم هممیشه خودمو گول بزنم ...چرا با خودم رو راست نیستم ....نمیدونم چی میخواهم ...چی هستم ...چرا همیشه واسه ی مدیگران هستم و خودم هیچ نقشی تو این زندگی لعنتیم ندارم...به موجود کاملا بی مصرف!!!!!!!!!!!!

Part2

دختر: حماقت بود ؟؟

پسر:نمیدونم حساب با خودته ؟؟

دختر : باری ؟؟

پسر : تو که همیشه خوب بازی میدی یه بار خودت بازی داده شدی

دختر : باورم نمیشه تو ؟؟/

پسر : سخت نگیر میگذره ...باد بگیر از تو بازیگر ترم هست...زندگیه دیگه...تو همیشه خوب سناریو نوشتی ...این دفعه سناریو از من بود....

دختر :پست بودی ..من دوستت داشتم

پسر: پست بودنو از خودت یاد گرفتم ...هنوزم بازیگر خوبی هستی!!

فرق بین بازی دادن و بازیچه شدن مثه به لبه ی تیغ ...

کاش یادم بمونه  که....

گرگ زیاده ..کاش من بره ی کسی نشم ...

Part3

هر از گاهیست کبوتر کوچک قلبم در حوالی دل خانه ی تو پرواز میکند ...بر درخت  کوچک نزدیک پنجره  مینشیند ...تا اندکی  با دیدن تو دلتنگی دلش را فراموش کند...با نگاهی معصومانه تو را نگاه میکند...تا شاید نیم نگاهی بر او بیندازی...اما دریغ از یک بر هم زدن چشمانت  ....باا نگاهی سخت گیرانه او را از خود میرانی ...کبوتر کوچکم  ساعتها به انتظار مینشیند....

به امید آنکه حتی برای یک لحظه در نگاهش خیره شوی..آه اما دریغ از نیم نگاه...

Part3

خدایا کمکم کن فقط همین....

PART4

Do you ever think about me ???

Do you ever  cry you self to sleep??

In the middle of the night when you awake…

Are you calling out my name??

IT’S ONLY ME MISSING YOU….

I LOVE YOU!!!!

Forget him

Forget his name,forget his face,his warm emberace,forget his love you once knew forgethim when  they played  your song,

Remember he has someone new forget hil when they cryed all night long , forget how class you two were, remember he has chosen her,forget you memorized his walk , forget the way he used to talk ,forget the things he used to say,

Remember he has gone away,

Forget his lough,forget his grim forget the dimples in his chin ,forget the way held you tight, remember he is whut her to night, forget the tme that went so fast ,forget the LOVE that moved its past forget he said he ‘d leave u never

Remember that he’s gone FOREVER….

JUST IT…

FOR YOU!!!

پارت 5

همین...

شب خوش....

 

 

 

 

 

 

تحول میخواهم

دلم یه تغییر میخواهد تو زندگیم ...

اام هیچی نیست ...یه تحول ...یه شوک بزرگ یه چیزی که از این بی حالی و بی حوصلگی درم بیاره...یه چیزی که باعث تحرک در من بشه...یه چچیزی که نمیدونم چی میخواهم...فقط دنبال یه تحول بزرگم...

I LOVE YOU...

دوسش دارم خیلی زیاد

کاش باورش شه...

امروز

یه روز خوب بود ...فقط همین...

دریا...م...ه....س..من

باید تنها موند....

از امروز یاد گرفتم تنها بمونم ...

به کسی امیدی وا نکنم ...

یاد بگیرم تو اوج تنهایی خودم باید کنار خودم بمونم...

میخواهم یاد بگیرم کسی پیدا نمیشه که ارزش دوست داشتن داشته باشه...جون یه روزی اون یادش میره که پرستیده میشد...

میخواهم یاد بگیرم تنها زندگی کردن واسه همیشه ..

میخواهم یاد بگیرم که هیچ شونه ای واسه تکیه کردن وجود نداره...

و این من هستم که باید تکیه گاه خودم باشم....

تنهایی واسه همیشه


حال من

حال من ...

دل من ...

باز هم اجباری از سکوت...

دقایقیست دلم هوایش را میکند....

جرمم را میخواهم ..

دوست داشتن...

حکم صادره ....

جداییی...


آینه

دوباره آیینه شکسته شد...

آینه به هزار تکه شد....

اما آینه باز هم آینه بوذ ...

تنها با ابعادی کوچک....


آبنبات...

دوست داشتن تنها جرم کودک بود..

او برای اثبات دوست داشتنش

آبنبات کوچکش را به عشقش هدیه داد...

محکوم ...

چرا گاهی اوقات باید محکوم باشم...؟؟

محکوم به ....؟؟؟؟

از بچگی یادمون دادند...

ع ش ق ...

همون عشق....اما من هیچی نفهمیدیم ازش

قصه هنوز همون شکلات تلخ ....

و lمن عاشق شکلات تلخم ...

هر چند که تلخیش گاهی از هزار شکلات شیرین خوشمزه تره....

نمیدونم چرا واسم این معنی رو میده ...

شکلات تلخ من ؟؟؟

واقعا ؟؟

یادمه دوران حس و احساس که دیگه نباید ازش حرفی زد ...چون محکوم میشی ...به چیزی که نباید بشی...

یاد اون موقع که بلد بودم شعر بگم و حرف بزنم از وجودم ...اما الان یه مهر خاموشی روی لبام مهر خورده ...

شاید هنوز شکلات من ؟؟

نمیدونم ..خودم هنوز موندم ...من ...شکلات....

شکلات تلخ

نمیدونم چرا همیشه دلم باید غروبهای جمعه بگیره...باز هم مثه همیشه دل کوچولوی من گرفته...

نمیدونم چرا سکوتم جدیدا مثه شکلاتهای تلخ شده...که ظاهر خوشمزه ای داره ...اما به دل اون کس که تلخی رو دوست نداره شیرین نمیاد...(من عاشق شکلات تلخم)

کاش اشتباه نمیکردم ...

حالا که کردم باد تاوونشم پس بدم...اعتماد سریع همین مکافاتو داره دیگه...

خدایا خستم کردی ..چرا تمومش نمیکنی این ...

خسته شدم خدا...

من هیچی نباید از خودم داشته باشم ؟؟

همیشه یه فیلترینگ هر روز یکی بزنه تو سر من ...خدایا چرا داری تنتهام میزاری....خدایا منو دریاب...

:((:((:((:((:((:((:((:((

اجبار...

هیچ گاه دوست نداشتم اجباری باشی..

اجبار به بودن..اجبار...

کاش حسمو درک میکردی....

اگه اجباریه نبودنت بهتر...

خنده ی تلخ من گواه حال من است...:)

تظاهر

گاهی از تظاهر کردنای خودم خسته میشم...

من محبور به خوب بونم :)

real life...

حالم خوب نبود...

اما الان خوبم ...

به اندازه ی چای داغ شبهای امتحان دوستت دارم....

در طول ترم خوانده شد...

با آرامشی تمام مینوشم...حال ما خوب است ...باور دارم که باور داری....

خوش گذشت

امروز یکی از روزهای خوبه زندگیم بود ...

خیلی بهم خوش گذشت ...

بعد از مدتها...مثلث شیطانیمون کامل بود...

ice -pak

 منو پریوش و یاسمن...



دلگیرم

چقدر الان حالم گرفته ...

اشکام بی اختیار خودم همین طور پایین میاد...

نمیدونم چرا همیشه بعد از رفتن تو ....

تنها کسی هستی که وقتی میری گریه های من شروع میشه...اصلا دلم نمیخواست امشب از بقلت بیام بیرون...خودمو نگه داشتم که وقتی میری گریه نکنم...


دلگیرم از رفیق

چفدر الان حالم بده ...چقدر الان یه شونه میخواهم واسه اینکه سرمو بذارم روش و گریه کنم ....

چقدز بده که آدم مجبور به سکوت باشه و دریغ از اینکه بتونه ذره ای حرف بزنه ...چقدر بئه آدم مثه یه آینه هزار  تیکه بشه ... و ذره دره خورد بشه...اما باز هم سکوت کنه ...و تحمیل هر چیزیو قبول کنه..

آهای تو....

چقدر الان بهت نیاز دارم ...جقدر دوست دارم الان کنارم میبودی...بی تفاوتی من یا تو ..نمیدونم ...خسته شدم یه ذره ...من بازیگر خوبی نیستم...

جقدر من ..چقدر تو...چقدز فاصله ی بین ما دو تا..نمیدونم چی باید بگم ...باز هم به گناه نکرده من محکومم...

خوش باشی...

خداحافط....

چقدر دلم گرفته....

سلام...هر روز اومدم نوشتم و قسمتهای مهم روزمو که بعدها اومدم بخونم یادم بمونه تو اون روز چه اتفاقاتی اففتاده...

دلم میخواهد حرف بزنم ...دلم واسه اینکه باهام حرف بزنی تنگ شده ...غم دلم داره زیاد میشه...غم نه ...نمیدونم ..شاید اصلا نمیدونم چمه ...من خسته ام ...دلم ..دلم ..نمیدونم چی میخواهد ..دلم تنگ شده ...واسه تووی که حتی...

واسه توییی که ...نمیدونم چی باید بگم ...دلم میخواهد ...میدونی دلم چی میخواهد؟؟؟..چرا یه زمانی اینقدر نزدیکی وگاهی اینقدر

دور...چرا بی تفاوتی...چرااااااا؟؟

بهت نیاز دارم که باهات حرف بزنم....

نمیدونم ...دلم میخواهد داد بزنم..

.دارم گریه میکنم ...چقدر واسم بی تفاوت شده ریختنه اشکام..

امروز با داداش معینم حرف زدم ...دلم خیلی واسه تو هم تنگ شده در به در بی سرزمین...چند روز دیگه میبینمش...هیچ وقت فکر نمیکردم به یه آدم اینقدر وابسته باشم....

فردا میرم خونه ...دلم واسه خونه تنگ شده...

 

-----------

من دل بسته ام با هزاران امید به تو...

من راهم را جستجو میکنم در تو...

من به جستجوی تو هستم....

خوب نیستم

حالم خوب نیست ...

لعنت به من...لعنت به من ...دیگه

اومدن بیرون...

حرفتو گوش کردم میبینی....


today...

آخی .. دلم واقعا گرفته بود...

و انقدر گرم و صمیمی و مهربون باهام حرف میزدی....

امروز چقدر خوب بود...بعد چند روز ...چقدر گرم ...

وای جلوی یاسی و پری...خوشحال بودم...اما دعوام کردی ...اینو منو رنجوند ...

امروز بعد از 1 هفته باهات چت کردم ..خوب بود...شیطونی که کردیم....

...my friend

امشب بقلش کردم ...

دلم براش تنگ میشه...

دوست ندارم بره...اون یکی از بهترین دوستامه...

دوستش دارم :ایکس

 

im fine

دارم باهات حرف میزنم...

چقدر آرومم..چقدر خوبه که هستی...اول دوباره گونه هام خیس شدند...اما الان خوبم..دارم باهات حرف میزنم...داری بهم نزدیک میشی...حس میکنم کنارمی...

حال ما خوب است...باور داشته باش ...فقط همین

 

عشق...

امروز...

دارم راه میرم ...توی یک مسیر مشخص ...عرض خیابون...دارم به تو فکر میکنم...یه اینکه اگه نزدیکم بودی...به اینکه اگه دستت توی دستای من بود...دوست دارم الان باهت حرف بزنم ...

من کجا تو کجا ؟؟

چقدر بده که اینقدر فاصله بینمون وجود داره...

میبینی داری میشی ..وجود لحظه های من بدون اینکه خودت دونسته باشی...دیدی اون دختر حالا داره عاشق میشه...


NEW...

شاید بهتر اینجا هم حرفی نزد...

هر روز آپ و زندگی و روز مرگی...

حرفی از من و تو . یک عشق...

هیچی نمیگم و فقط به نشانه ی اعتراضم تموم کاغذها رو با مداد سیاه خط خطی میکنم....

کاش فقط یه بار نگاهم تو نگاهت خیره میشد....


امروز...

سلام..

نمیدونم چررا وبلاگم داره میشه شبیه یک دفتر خاطرات که یک روز نوشت میشه ...و  خاطراتی که هر لحظه ی اون لحظه های منو میسازه ...میسازه که من دارم چی میشم ...دقیقه به دقیقه ی یک زندگی ...

خیلی حرفها دوست دارم بزنم ...خیلی چیزا دوست دارم بگم ...

دوست دارم اینجا باشه جایی که من بتونم حرفهای دلو بزنم ..جایی باشه که همیشه واسه ی من بموننه ...دوست دارم تا آخر نگهش دارم...و آخرین پستش این باشه که ..ان الله و انا الیه راجعون ...

امروز روز نسبتا خوبی بود ...هر چند که 2 روز اون خیلی بد بود و پر از استرس ...اما امروز بالاخره میشه گفت خوب بود ...هر چند که دلم میخواست ...هر چند که پشیمون شدم که چرا SMS دادم بهت که باعث  دلم یخ کرد...

امروز من بودم و سارا و مهرداد و معین 4 تایی با هم رفتیم ...از قبل اینکه بریم معین چند بار گفت مواظب باش تو آب نیوفتی....نامردی هم نکردی معینا ...انداختی ...اما خوب خیس نشدم...چقدر دنبال هم کردیم ...هر چند که من قبلش هلت دادم ...و نزدیک بود دوربینت بیوفته تو آب ...امروز هر چی خواستم معین و بزنم میخورد به سارا ...انگار سارا شده بود سپر بلای معین...کر خنده بود...و امروز هممه به این نتیجه رسیدن دستهای من خیلی سنگینه ...

شلوارمو تا زانو بالا زدم و رفتم تو آب ..آّ سرد ، سرد ...یخ میزدم ...اما دلم میخواست موج های آب پاهامو نوازش کنه ...حس خوبی بود. ...دلم میخواست داد بزنم و این کارو کردم ..تمووم نیروهامو جمع کردم و از ته دلم سر دریا داد زدم ..انگار میخواستم تموم دغ و دلیهامو سر دریا خالی کنم ...دلم خیلی پر بود...و اینقدر بلند داد زدم ... که گلوم به شدت درد گرفت...

روی شنها نشستم ..2 زانو خیلی خوب بود..سرمو گداشتم بین 2 تا پاهام...

اصلا حس نکردم که معین پشت سرمه..

و داره از پشت عکس میگیره...عکسها هم جالب شدند....

کلی شعر و نثر توی ذهنم اومد ..اما الان هیچی یادم نمیاد که بنویسم :(

امروز واقعا حس تننهایی بدی کردم ..خیلی حس بدی بود......

حدود ساعتهای 6.30 هم برگشتییم...مهردادو سارا بابلسر مموندن من و معین هم برگشتیم بابل...از حمزه کلا نا سر باغ فردوس و پیاده برگشتیم ...حرفم زدیم باهم چیزاهایی که شاید کمی ابهام بود...در مورد بچه ها...و از شیر خورشید تا خونه هم پیاده اومدیم...خوب بوذ...

در کل روز خوبی بود ...

آها اما صبح پدرم در اومد سر این نصب microsaft SQL server آخر هم نشد ...

اینم از امرز ما...

خوش باشید

یا علی...



داداش یعنی ....

سلاممم

خوبم به انذازه تموم دنیا..

بعد از یه مدت بد حالی حالم امروز خیلی خوب بود...

امروز با مهدی و مهرداد بودم...یه مسئله ای رو باهاشون در میون گداشتم که واقعا داشت خفم میکرد...

نمیدونستم به مهدی چطوری باید بگم ؟؟؟

اولش خیلی سخت بود ...گفت خوب شب تو نت بگو...گفتم نه ...بالاخره گفتم...

گفت: یه اشتباهو 2 بار تکرار میکنی ؟؟؟ گفتم تو که میدونی من نمیخواهم ...چی کار باید کنم ؟؟؟گفت دنبال عیباش باش...تا بتونی که ....

گفت دقیقا مشابه اونی ...گفتم من اون نیستم ...

وای ببعد مهرداد طبق یه اتفاقاتی فهمید ...گفت : نه فلان و بیسار...

بالاخره منم تا یه جایی قبول کردم که نمیشه ...

وای امروز داشتم ....

خیلی خندیدم آخه من و اون ...خدا کر خنده بود

....

بعد مدتها خیلی خوب بود

*****

داداش مهدی اگه عاشق بشی میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

تنها کسی هستی که واقعا داداش منی...تو دانشگاه البته...

نمیدونم چرا دوست ندارم...به خودتم گفتم...زنتم خودم انتخاب میکنم ...اگه خودت انتخاب کنی من میدونم و تو...حداقل اولش میگی بهم کیه ...بعد میری سراغش وووفهمیدی یا یه جور دیگه ملتفتت کنم ....

****خوشحالم که گفتی دوستی تاریخ انقضا نداره....


i try forget u!!!!


چقدر دلم سکوت میخواد...سکوتی که هیچ وقت نشکست...باز هم به این سنگیش میخواهد ادامه بده ...

نمیدونم چرا اینطوری شدم!!!!
سکوتی که مدتی هم چنان ادامه داره...

نمیدونم چی شد و جه اتفاقی افتاد ...

نمیدونم دلیل لبخندهایی که میزنم و سکوتی که بعدش همیشه وجود داره چیه؟؟؟ 

یک لبخند همراه سکوت...چقدر دوست دارم الان با یه نفر حرف بزنم ...جقر الان به داداش مهدیم نیاز دارم که باهاش حرف بزنم...چقدر ...چقدر ...

نمیدونم چرا دیشب ذره این نخوابیدم و فقط یک سیلاب روی گونه های من ایجاد شد ...

نمیدونم چطوری تونستم 7 ساعت تموم به خاطر تو گریه کننم ؟؟؟؟

هیچ وقت نفهمیدی...هیچ وقت ..

حق من این نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



تا روزی که باشی من خواهم ماند....

 

سلام سلام...

خوبین ؟؟؟

الان غروب جمعه است مثل همه ی  غروب های جمعه دلم گرفته ...نمیدونم تو این غروب جمعه چه حکمتی که دلم میگیره....هر چند که همه میگن چون تو مسیر وصال دل ادم میگیره ...

هر چی هست مثل همه ی غروبهای جمعه ای که گذشت این جمعه هم میگذره...

پارت1:

این روزا چقدر ساکتم....این روزا چقدر دلم میخواهد داد بزنم ...این روزا چقدر خفه ام...این روزا....

سکوت چیزی که با من آمیخته شده ...سکوت میچسبه بهم ....حال میده ....از اینکه حرف نزنی ...و تو بی دلیلی بمونن....

هوممم ؟؟

چند وقت شد؟؟؟

به 2 ماه رسید ؟؟که دیگه من عوض شدم  نه ؟؟؟

خوبه ...یه تغییر بسیار خوب....

پارت2 :

تو دانشگاه چقدر خوش میگذره بهم....چقدر دارم کیفور میشم ..همش تو انجمنیم...خدایی خیلی خوش میگذره ...شبا هم کلاس تئاتر...وای منم با این استاد حسابی مچم...کلی سر به سر هم میزاریم ...خوش میگذره بهم...دیشبم واسه اولین بار با بهاره شام رفتیم بیرون ...اولین باری بود که با هم رفتیم بیرون...رفتیم رستوران حوریا..یه رستوران کاملا سنتی...خیلی خوب بود....منم بعد قرنی کباب ترش گرفتم....چقدر هوس کرده بودم ..وایییییییی...خیلی خوشمزه بود...بعدشم کل راهو پیاده برگشتیم خونه...هوا هم سرد یخ زدم...بعد هم رسیدیم سر خیابونمون تا دم خونه رو دویدم خیلی خوب بود....دیگه نفس نداشتم که 3 طبقه رو برم بالا ...

پارت 3 :

دیشب ساعت 2 و اون حدود خوابیدم ...خواب راحتی نداشتم ....یه خواب کاملا سبک ...یهو ساعت 3 بیدارشدم ...یعنی بهار شب  اومد تو اتاقم ... ترسیده بود...گفتم چی شده ...بدنش میلرزید ...صداش میلرزید ...گفت ...داشتم میمردم ...کاملا حس میکردم که روحم از بدنم داره جدا میشه ...و خواب دیدی که کاملا به من مربوط بوده ...خواب دیده  بود که باهم یه جای تاریک بودیم و مسیرمون یکی بوده ...اما من ازش جدا میشم  میرم سوار ماشین میشم ...بهاره یک لحظه برگشته و دیده یک پسری منو زیر کتک گرفته و هر کاری میگنه که منو نجات بده نمیتونه ....و اون پسر رو کاملا میشناخته  ومیگفنه  فکر کردی به همین راحتی ...فکر کردی همین طوری میزارم بری......بعد یهو اومده تو خونه که منو صدا کنه تا به اون آدمی که داره کتک میخوره کمک کنه ...

وقتی داشت خواب و تعریف میکرد اولین کسی که گفت ...گفت فکر میکنم س...(یکی از بچه های دانشگاه )بود...کسی که من شاید جزو بهترین بچه های دانشگاهست ..من خیلی قبولش دارم....

نمیدونم منظور ابن خواب چی بوده....

کسی میتونه بگه... ؟

پارت3 :

چقدر جای سیگار بین انگشتای دستم خالیه ، اما نه دودش غبار اندوه را پاک میکنه و نه خاکسترش تیرگی هارو....

باز هم به این نتیجه رسیدم که سیگار باز هم نمیتونه آروم کنه . دلیلی برای کشیدنش نیست...والا تا الان هر چقدر خواستم این دوستامو که سیگار میکشنو راضی کنم که نکشن ...نتونستم..

پارت4:

دست در دست تو خواهم داد...

قدم هایم را هم قدم با تو خواهم کرد....

روزها را خواهم سپرد

جاده ی زندگییم را  ابدیتی در تو دیده ام ...

دستانم در دست تو خواهد بود...

گرمایش سردی مهتاب را زیادم برده است...

من عشق را در تو دیده ام...

.............

پارت5:

دیشب با سروش حرف میزدم ...حرفاش اینقدر به دلم نشست ...خودمم خیلی بهش فکر کردم ...حرفهایی که زد بهم ...خیلی تاثیر گذاشت روم...میخواهم همه رو بگم اینجا تا یادم نره ....

گفت هنوز واسه شروع نیست ..میتونی به حد من برسی...میتونی خودتو بکشونی بالا...اینجا چیزی برای به دست آوردن نیست ...اگه آیندتو دوست داری ...باید قید یه چیزایی بروبزنی...برای موفق شدن باید گرگ باشی...ناراحتی دیگران از خودت برات مهم نباشه ...این روابط چتی و این دوستیها یه روزی تموم میشه ... شاید اون لحظه خوشحال باشی که داری میحرفی داری تفریح میکنی ...اما بعد که یه مدت بگذره ...فقط تو میمونی و آه و افسوس فرصتهایی که از دست دادی... شاید یه روزی بهترین دوستت تو رو درو بزنه ....پس تو. هم بی حس و احساس شوو...گفتم دارم بهت حسادت میکنم ...گفت آره شاید تنها جایی که حسادت درسته ...خودتو باید بکشونی بالا ..اگر میخواهی موفق باشی ..اگر میخواهی اینده ی خوبی داشته باشی ...تلاش کن ....من بهش قول دادم که به حد سروش برسم ...واسه ی آینده  ی خودم...

ببخشید که دیگه شاید مثل قبل نخواهم بود....

پارت6:

امروزم روز خوبی بود ودا الکترونیک و برق و تموم کردم زبان SQL رو هم شروع کردم...اما زبان اصلیه ...پدرو در میاد سرش ...هم ترجمه هم یادگیریش...

 

 

اینم از آپ امروزم ....

خوش باشید  و موفق...

.

 

بگذار آرزوی رویاهایم باشی

سلامممم...

دلم واسه وبلاگ نویسی و وبلاگم تنگ شده خیلی وقته که ننوشتم خیلی وقته که از حس و احسساسم حرف نزدم ...خیلی وقته که نگفتم که دلم الان چی میخواهد ...خیلی وقته که نگفتم غروب دلگیر جمعه ها...

خیلی وقته که ...

دلم خیلی پر شده ... هیچ شخص دیگه ای وجود نداره...جز دل خودم که حالا شده مرحم خودم ....تنها یک مرحم برای تنهایی های من ...جالبه که دیگه کسه دیگه های پیدا نمیشه...هر چند که خیلیا فکر میکنن که تو زندگیم فرد جدید اومده ...که قدیمیا رفتن....

حالا منو وبلاگم یه حالتیم....یادمه من و تهمینه با هم فکر میکردیم که چه اسمی واسه وبلاگم بزاریم...تهمینه گفت : " گریه هات خیلی زیاد شده...همیشه هم  بی صدات ...و شد  سکوت اشک....

پارت1 :

وای بودن با بهاره چقدر خوبههههههههههه

خیلی بهم خوش میگذره...خیلی خوبیم با هم ....

وای الان بهاره در حال بالا آوردنه یک کیلو شیرینو خورده بعد هم کلی ماکارانی خورده دیگه داره میترکههه...امشبم اینقدر خندیدیم حد نداشت من که عین بچه ها پاهامو میکوبوندم به زمین و میخندیدیم...این استادشون خیلی خنده داره ...حالا منم هفته ی بعد میخواهم برم سرکلاسشون بشینم فقط بخندیم ...خدایش بهاره اداشونو خیلی خوب در میاره من یکی رسما رو دل میکنم ...

پارت2:

ساعت 4 – بابلسر-رود بابل کنار رودخونه

دیدار جالبی بود...خیلی ساکت ...نمیدونستم چی باید بگم ..کلهم همش من فک زدم ...جالبه یه سوالو که پرسید دیدم این سوال خیلی مشترک بوده بین چند نفر...خیلی ساده ....خیلی خوب...موفق باشی همیشه...

پارت3 :

من مانده ام ...

تنها در یک سکوت گیرا ...

موجودیتم را در نهاده ام به سکوت تلخم....

من خود را گم کرده ام ...در سرنوشت زندگی...

گویا قصه گو طومار تلخ سرنوشت را به ابدیت دوخته است...

پارت4 :

29 مهر...

تولد داداش بزرگم ....داداش میثم که همیشه بهش میگفتم دادا....تولدت مبارک داداش خوبم امیدوار شمع 120 ساگیتو فوت کنی عزیزم....اگه این مدت تلخم به حساب خودسازیم بزار....

پارت5 :

دوست دارم دوست داشته باشم ...دوست دارم ارزشمو بدونی...دوست دارم بدونی که من تا الان کم نذاشتم....دلم میگیره ازت...این حق من نیست... که  اینجوری باشی....

پارت6 :

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه ایت از لب پنجره ي عشق زمين خورد و شكست ...

با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست... ! خدا هست ... !

غم و اندوه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي ، بودن اندوه است . . .

هر چقدر ازم دور شین..هر چقدر بیمعرفت شین ...هر چقدر نامرد باشین ...هر چقدر بی وفا باشین دیگه برام هیج اهمیتی نداره....من بالایی رو دارم ...غمم قشنگه....تنهایی بهترین برای من....من اونو دارم....

پارت 7 :

دلم واقعا پر هیچی چیزی نمیتونه منو آروم کنه ...هیچ کـــــــــــــــــــــــــــــــــــس...دلم میخواهد داد بزنم ...دلم میخواهد فریاد بزنم ....دارم خفه میشم ...تو یه مردابم که ذره ذره داره منو میکشه تو خودش ...اینقدر تو میبره که دیگه نفسی ازم شاید بلند نشه....دلم گریه میخواهد ...اونم با صدای بلند ....نمیدونم این فنجون صبرم کی لبریز میکنه...

 

حال ما خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ است اما تو باور نکن...!!!!

 

 

 

کاش زودتر بگذره....

سلاممم...

فقط همین که خوبم...فقط همین که نفسی میره میاد...

فقط اینکه که من هنوز ....

من هوز همونم ...

چرا تغییر کردنم براتون .سخته ...چرا باور ندارین که منم میتونم تغییر کزدم...

من این آدمو خیلی بیشتر دوست دارم

یک آدم ساکت و ذرون گراااا

حالا چند تا از بچه ها دیگه بهم گفتن عاشقییییییییییییی :))

.....

حالا ما خوب است اما تو باور نکن....



خیلی داغونم!!!!

حالم خوب نیست دل میخواهد داد بزنم از این سکوت خسته شدممممممممممم

خدایا چرا تموم نمیشه ؟؟

قسمت من چیه ؟؟؟

دلم میخواهد بهت بگم...دلم میخواهد داد بزنم ...این خفگی داره زجر کشم میکنه ...

هیچ کس نیست ...وجود کسی که بتونه منو آروم کنه ...یه خستگی عجیب روی شونه ها سنگینی میکنه..

دلم میخواد میدون به در کنم...از این زندون برم بیرون ....

خدایا چرا تموم نمیشههههههههههههههههههههههههههههههههه

*****

روزی یکبار ،

همانقدر که سهم خودت است ،

به آسمان نگاه کن

به همان جایئش که مال خودت است.

هر قدر شد.

روزی نیم مثقال

سخاوت

بذار کف دستت

بگیر جلو چشمت

بگو ناز شصتت

شبی ،

بار ها...

بگو

ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها...

به جون هرچی عاشقه

ستاره ها جواب میدن

حرف میزنن با ماهیا.

راهو به خیلیا

فقط نشون میدن.

یـه آسمون بالا سرت

یه تیکه ابرش

مال تو.

هوای سردش مال تو

اوج بلندش مال تو

هوا ،  ولی همیشه باز نیست...

همانجا که مال خودت بود ،

یکروز ابریست ،

یکروز هم بارانی ،

گاهی روشن ،

گاهی باز ،

مثل امشب !

ستاره ای

به آسمان گشوده چشم...

به همانجا که خودش میداند

و خودت میدانی

مینگرد !

******

(مخاطب من گوش کن )

نگاهم،
جا مانده است،
جایی بین دستهایت،
نگاهم،
جا مانده است،
جایی بین لبهایت،
نگاهم،
جا مانده است،

جایی بین زندگیت.

********

اگه پیشم میموند ...جز اون به کسی دل نمیدادم....

 

سلام سلام

فقط الان دلم میخواهد بنویسم

خدا الان منم و تو ...یک خلوت حیرت انگیز بین ما دو تا ...یک سکوت داغ و گرم ...خدا نمیدونم چرا امشب اینقدر دلم هوای تو رو کرده ...

آخ نمیدونم خدا الان چقدر دوست دارم بیام بغلت ...بوست کنم . تا جایی که میتونم فشارت بدم ...تو چقدر بهم نزدیکی ..

خدا الان باورت میشه که حس میکنم الان پهلوم نشتی ؟؟؟ با 2 تا دستت بغلم کردی ...؟؟؟ خدا دارم گرمای وجودتو حس میکنم ...یک حس به تمام معنا عالی...چقدر خوبه که من تو رو دارم و به هیچ کدوم از بنده هات نیاز ندارم ...چقدر شادم از اینکه وجود و گرمات اینقدر بهم شادی میده ...

خدا چرا گاهی ازم اینقدر دوری میکنیو یک رفیق بی معرفت میشی ؟؟

هوووم ؟؟

نمیدونم شاد بی معرفتی ازمنه که دیر به دیر میام بهت سر میزنم ...ببخش دیگه به بزرگی خودت ما رو ...تو که اینقدر بزرگی حدی تو بزرگیت نیست ...اینقدر مهربون و پایه ای که هیچ کس حریفت نمیشه....

وای خدا عاشقتمممممممممممممممممممممم

 

وافعا الان نمیتونم دوست داشتنمو واست توصیف کنم ....نمیدونم چطوری الان میتونن واژه ها و کلمات دوست داشتن منو نشون بدن ...

خدا بهم نزدیکی نه ... رفیقم تنهام نذار....

 

پارت1:

این چند روز واقعا بهم خوس گذشت ...شاید روزهایی که فراموششون نمیکنم ...اردوی آمل با بچه های نوشیروانی خیلی خوش گذشت ..بعد هم با معین و سارا و صبا و احسان  اینقدر مسخره بازی در آوردیم که حد نداشت ...توی راه چند نفری باهم داشتیم میرفتیم که عموی سارا ما رو با هم دید ...بعد واسه اینکه خانوادش گیر ندن ...معین شد ....احسانم شد چیز صبا ....وای خدا کر خنده بودددددد...منو معین هم باهم همش دعوا داشتیم ...

پارت2 :

این روزها بهترین روزهای منن...روز تو دانشگاه خوش گذرونی شب درس خوندن ...برنامه ی خوبیه ...یکی از عزیزترین دوستامم قول داده کمکم کن که درسامو بخونم ... مجبورم کنه ...

دوستت دارم دوست جونم ....

پارت3 :

دوست دارم خیلی چیزا بگم ...اما نمیدونم همین که میخواهم بگم یادم میره ...

نمیدونم چرا ....

یا شاید اینقدر سکوت کردم ...شده یه عادت...از خیلیا فاصله گرفتم ...از خیلیا دور شدم...شاید به نفع خودم بود و خودشون...از این فاصله گرفتنم شاید ناراحت شده باشن...اما من میخواهم کم کم از این آدمها و دوستای نتم که دیوانه وار دوسشون داشتم دل بکنم و به زندگی واقعیم برسم ...زندگی که من الان توش قرار دارم و بهترین زندگی ...شاید یکم من ناشکری کنم ...اما واقعا راضیم از این زندگیم...شاد و پر انرژی و پر از هدف...و یک حس دوست داشتن خاص به ....

پارت 4:

من بی وفا نبودم ...من بی حس نبودم ...من بی تفاوت نبودم...چی شد که اینجوری شد ؟؟؟تو بهترینم بودی ...بهترین...

نمیدونم شاید به خاطر اینه که دارم غرق زندگی واقعیم میشم ...شاید به خاطر اینه که زندگی خارج نت بیشتر برام شادی داره...من عوض نشدم فقط دارم برمیگردم به آدم 2.5 سال پیش....ازم انتظار داری...حق میدم ..اما به منم حق بده که منم از تو دلخور باشم ...این یک انتظار خارج از حد ...که همیشه من ششروع کننده باشم...اما این بار من شروع کننده نیستم ...من منتظرم تا زمانی که خودت  شروع کننده باشی....

پارت5:

این تمامیت من است...

من و تو

که اکنون منیتی  از عشق ما را در خود

جای میدهد...

مراقب گل سرخ باش .

بهایش سنگین تر از جانم در تو است...

 

 

خوش باشید ...و موفق

 دوستتون دارم یه دنیا.......

 

 

i love (forget )u....

 

سلام ...سلام

خوبید خوشید ؟؟؟ مماختون چاقه ؟؟

پارت1 :

این روزا دلم تنهایی میخواهد

این روزا دلم می خواهد داد بزنم

این روزا دلم میخواهد فقط بهت خیره بشم...

این روزا دلم دیگه تنگ نمیشه

این روزا دیگه دلم غربت و تنهایی رو با جون خریده

این روزاس که مرام آدما رو میبینم

این روزاس که دیگه فقط باید خودم باشم

این روزا دلم دریا میخواهد

این روزا دلم سکوت میخواهد...

این روزا حتی دیگه حال خودمم رو هم ندارم...

این روزا فقط دوست دارم ...

یک لبخند بزنم  و یک سکوت سرد باشم....

نمیدونم چرا نتونست بفهمه که من......

نمیدونم چرا فقط دلم میخواد یه سکوت مطلق باشه کنارم یه موزیک لایت  یا صدای موج دریا...و گوش دادن به اون ...هیچ صدای دیگه ای نباشه ...یک سکوت مثل سکوت شب...با یه مهتابی که کل زمین و روشن میکنه...

آخ چقدر حال میده که این گوشیم زنگ نمیخوره....تا خودم SMS ندم کسی بهم sms نمیده ...گوشیمم یه سکوت مطلق ایجاد شده...حال میکنم

حس میکنم دارم بی تفاوت میشم...به همه ...خوب نیست ....قبلا خیلیا واسم مهم بودن ...امکان نداشت یه روز ازشون بی خبر باشم...اما الان چقدر راحت میتونم بی تفاوت باشم...من چقدر بی احساس شدم...

بی تفاوت بودن هم عالمی داره....

پارت2 :

چقدر دانشگاه خلوته...دلم تنگ شده بود....آخی بچه های ورودی چقدر کوچولو هستند یعنی ما هم همینطوری بودیم....باورم نمیشه....نازی...

این روزها فقط درگیر انجمن اسلامیمم...هر روز اونجا هستیم...هر روز بحث های الکی گاهی خسته میشم واقعا...دلم میخواهذ قیدشو بزنم....اما نمیتونم...محیطی که بهم آرامش میده...جایی که من راحت هستم وحرف میتونم بزنم...هر چند که شاید یه چیزایی رو هم از دست بدم...فعلا هم که داریم عضو شورای مرکزی میشم...هر چند که زیاد دوست ندارم....چون به مشغله و کار ایجاد میشه برام...

وای امروز استادمو دیدم همونی که همش سر کلاس باهاش بحث میکردم ..بهم هی گفت دست بکش...بهش برس اما تو زمان بیکاریت....اینقدر خودتو ذرگیر نکن...این محوریت تو نیست...دختر باهوش اینقدر خودتو درگیر مسائل فرعی نکن...منم گفتم چشم استاد...وقتی دیدمش اینقدر ذوق کردم...بهم گفت بیا اینجا ببینم...کلی باهم شوخی کردیم...دلم میخواست بقلش کنم..

پارت 3 :

په حس بدی بود ...من گریه کردم...جلوی ...باورم نمیشد ...کم آورده بودم ...باورم نمیشد منی همیشه در مقابله این موضوع قوی بودم ...کم نیاورده بودم ...اما نتونستم ...اون من بودم ....منی که همیشه میخندیدم و میگفتم قوی تر از این چیزا هستم...باهم حرف زد ...من آروم نشدم ...از پیشش رفتم  تا خونه و تو خیابون گریه کردم حتی متوجه گذر ماشینها  از کنارم نبودم ....واقعا خسته بودم....

دلم بغل تو رو میخواست بیام تو بغلت و گریه میکردم بدنتو فشار میدادم ...تو هم سکوت میکردی....و فقط صدای گریه ی من میبود...کاش نزدیکم بودی...خیلی روزا دوست دارم پیشم باشی ...اما تو نیستی ....دوست دارم دستاتو بگیرم ...دوست دارم ....تو اونجایی و من ....

یادش بخیر اون روز افتاد تو بغل من و گریه کرد با صدای بلند...من هیچی نمیگفتم ...اینقدر گریه کرد که ...یادم نمیره ..

خودم از سکوت خسته شدم.....

من هنوز ....

بیخیال ...

این نیز بگذرد...

 

پارت 4

یه سوال :

میگن وقتی که جایی از بدن اوف بشه ...(ضربه ) رو ببوسی خوب میشه ...حالا اگه قلب اوف بشه چی ...خوب میشه ؟؟؟

پارت 5 :

من غرق لحظه های بی تو بودنم ...به نبودنت عادتی دیرینه کردم...هرچند که هر از گاهی در دلم ...جوانه ای از یاد عشق تو حوس باز شدن میکند...اما همانند همیشه سر از خاک بیرون نمیاورد...

من هنوز دلم تنگ توست....

خیلی ی ی ی....

پارت6 :

الان من و بهاره کنار هم نشستیم ...وای چقدر میخندیم هرشب ...خیلی خوشحالم که با همیم... امشب هم داریم فیلم نگاه میکنیم یعنی نگاه میکنه ، من اصلا حوصله ی فیلم و سریال و تلویزیون و ندارم...نمیدونمم داره چی نگاه میکنه ....

دراز به دراز روی مبل دراز کشیده...آبجیم هنوز هیچی نشده درساش شروع شده....

چند روز پیش رفتم تعیین سطح زبان دادم... من و انداخت سطح 3 ...خیلی نامردی کرد... رفتم سر کلاس ...دیدم هیچ کس حرف نمیزنه ...و فقط من حرف میزدم ...بعد از کلاس رفتم پیش استاد ...گفتم سطحش واسم پایین ...گفت آره باید 3 سطح بری بالاتر اما رئیس موسسه قبول نکردند ...خیلی حرص خوردم ...خیلی نامردی بود...

پارت 7 :

 غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتر

 آخرخط زندگیم این نفسهای آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه  سیر میشم ...

وقتی با یه زخم و زبون از این و اون دلگیر میشم

این آخر راه دیگه که باید تنها بمیرم ...

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم...

.باید برم باید برم  باید که بی تو بمیرم ...

آخ چه غمگین میزنه این نفسهای آخرم....

سکوت من نشونه ی رشایتم نیست میدونی ...

گلایه هام میتونی از تو چشمام بخونی ...

بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم .....

هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم  ...

در به در غزل فروش

منم... که گیتار میزنم با هر نگاه به عکست  انگار خودمو دار میزنم ...

نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشق تو که تو سرنوشت من نوشت ...

نفرین به من  نفرین به تو

نفرین به عشق منو تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو..

قشنگه ...اما غمگین ...یه حقیقت ....

پارت8 :

نمیدونم این چه حسی که مثل خوره داره وجود منو میخوره ...این چه حسی که نسبت بهش دارم ....من که تا الان به هیچ کس هیچ خاصی نداشستم ....حالتاش...رفتارش ...الانم که داره میاد...نمیدونم....باید نابودش کنم ...باید از بین بره ...من این چیزا رو نمیخواهم ...داشتم از کلاس برمیگشتم ..تموم فکرم پیشش بود ...نمیدونم چرا ....دلم میخواست الان ببینمش...دلم میخواست از پل هوایی برم اونور خیابون  و این کارو کردم نمیدونستم چرا همش احساس سقوط داشتم و حس میکردم پل هموایی داره میلرزه ...2 – 3 بار سرم گیج رفت نمیتونستم قدم بر دارم...چه حس بدی بود...

سرم پایین بود ...و به این حس به وجود اومده فکر میکردم ...که این چه حسیه؟؟کنجکاوی درون یک شخصیت...یا چیز دیگه..نمیدونم....خدایا چرا سر راهم اومده؟؟

تو که اینجا نمیای ...میای ؟؟؟

شاید هم هیچ وقت نفهمی ...میخواهم زمان بگذره ...زودتر بگذره تا من فراموش کنم....میخخواهم دلم سنگ بشه ...سنگ ...سنگ تلخ و سرد بشم ...

خدایا کــــــــــــــــــــــــــــــــمکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کن.....

پارت9:

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمذه است

انسان به نعبذ ستایش خویش

باز آمده است

راهب را دیگر

انگیزه ی سفری نیست

راهب را دیگر هوای سفری به سر نیست...

پارت 10:

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ میکنم....

HELP ME...

خوش باشید...

اي قديمي اي خوب تو مرا ياد كني يا نكني من به يادت هستم.

پارت1 :

شب است و مهتابی روشن که تیرگی قلبم را روشن میکند...و خیال تو  در حوالی ذهن فرسوده ی من....نوری که مرا زتیرگیم به در میکند....بوی تنت مشامم را نوازش میدهدد...گویا وجودت ز خیالم پرواز کرده است وتنی از تو در کنارم مرا در آغوش خود کشیده است...شعله ای آتشین دستانت دستان سردم  را تسخیر کرده است...وجودم غرق در آتش گرمی تو میشود...عشقی آتشین وجودمان را در نهفته است...

....................................................

....................................................

سانسور حرفها و پنهونیشون پشت این خط چین ها

باز هم سکوت...نمیدونم حس میکنم چرا داری از من دور میشی...چرا مثل قبل باهام نیستی...یعنی قبل از اون دعواها که باهم داشتیم...کاش میتونستم اینجا بگم که من چمه...چرا .. ؟؟؟؟کاش میتونستم بگم....کاش...

پارت 2 :

وای بهاره جونم و دیدم ...الهی قربونت بشم عزیزم ...چقدر مهربون و ماهی ...همون چیزی که تصور میکردم...بارها و بارها همو دیده بودیم ...و از کنار هم رد شده بودیم...کی فکرشو میکرد ؟؟ منو بهاره هم خونه بشیم...

دختری مهربون، متین، زیبا ...از هر لحاظی ....امیدوارم همیشه مثل همین الان باشیم باهم...خیلی خانواده ی خوبی داشت ...مامان مهربونش ...بهم گفت مثل دو تا خواهر باشین با هم ....منم همون جا گفتم  مبهاره یک هفنه پیش  آبجی من شد... به بهاره گفتم فکر میکردی هیچ وقت با من هم خونه بشی گفت نه اصلا حتی یک درصد ...گفت فکر نمیکردم اصلا اینجوری باشی...فکر میکردم مغرور باشی ....من و مغروریت.. ؟؟؟

هفتم مهر قراره بریم بابل که هم خونه رو مرتب کنیم هم اتاق منو بچینیم...هم یه خرید اساسی واسه خونه ...خونمون خوشتله اندازشم خوبه ...یه آپارتمان 85 متری ....واسه 2 دو نفر آدم....

حذف و اضافه هم سیزدهمه...دلم واسه دانشگاه تنگ شده ..دلم میخواهد زودتر برم

پارت 3 :

این دو روز خیلی بهم خوش گذشت ...همش با سارا با هم بودیم ...کلا وقتی با سارا هستم خیلی بهم خوش میگذره ...2 روز پیش با هم رفتیم بیرون ...منم تا ساعت 7 خیاطی کار داشتم ...عروسی در پیش داریم ...عروسی دخی خالم ...بعد از 2 سال بالاخره یکی از این دخترهای فامیل اردواج کرد... یعنی خیلیا نامزدند ...اما خبری از عروسی نیست ...مثل این آبجیای خودم ....اما بالاخره این طلسم در نوزدهم مهر شکسته میشود...

سارا کافی نت بود،منم بعد از خیاطی رفتم پیشش  از اونجا هم با هم رفتیم دور ...دور...بعد هم رفتیم آموزشگاهی که کلاس کنکور میرفتم دلم واسه یکی از استادامون تنگ شده بود...رفتم ببینمش...اما نبود...1 سال ندیدیمش دلم خیلی تنگ شده براش....از اونجا هم رفتیم خونه خواهر سارا اینا ...با هم بودیم...وای اینقدر مسخرره بازی در آوردیم که حد نداشت...وسط خیابون دست منو از بازو گرفته بود مثل این عاشقا ...ولم نمیکرد...آخر هم هلش دادم تا ول کرد ....شانس آوردیم که زیاد....

روز بعد هم از ساعت 10 صبح با هم بودیم...رفتم پیشش هنوز خواب بود...قرار بود 9 با هم بریم ...کلی کار داشتیم خیر سرش...آخر ساعت 12 ظهر از خونشون اومدیم بیرون ...اول رفتیم یکم وسیله بخریم ...که هیچی نخریدیم ...بعد هم اومدیم سمت خونه ی ما که بریم زبانسرا ...یک ساعت اونجا معطل دشدیم ...که آخر هم به نتیجه نرسیدیم ... اونجا زنگ زدم بهت ...نمیتونستی بحرفی حرصم در اومد...تو تاکسی بودیم که برگردیم بریم پروژه های سارا رو بگیریم... وای یه بارونی میومد ...غصه ام داشت ...یه مسیر 10 ذقیقه ای با تاکسی 30 دقیقه تو ماشین بودیم ...همین که از ماشین پیاده شدیم مثل موش شدم ...آب ازم میچکید...بدو بدو رفتیم ....گرفتیم پروژه هاشو ...بعد هم رفتیم خونه خواهر سارا تا بارون بند بیاد ...یخ زده بودم ...3 تا پتو انداختم روی خودم ...تا گرمم شد .....ساعت 8 شب هم رفتم خونه خودمون...

پارت4:

حالم بد شده...چرا نمیتونی درک کنی...نمیخواهم برم ...چون دلیل دارم...آره شاید فکر میکنی خود آزاری دارم...حرف نمیزنم ......چون حرفی نمونده که بگم....اگر هم باشه میخواهم یه مدت ساکت باشم....همیشه من حرف میزدم و تو سکوت میکردی ...حالا من ساکتم و تو ...هر چند که گفتی منم میرم تا این نیز بگذرد....گفتی خوشی زده زیر دلم ...اما کاش بدونی که ... :-<

چی بگم .... ؟؟؟

بازهم سکوت..

میخواهم یه مدت دور باشم ...میخواهم ببینم حس میکنی دور بودنمو ؟؟؟ نمیدونم شاید....

منم حالم خوب میشه ...به قول خودت مثه اون دخترایی که میرن تو غار تنهاییشون...آره منم فعلا تو این غارم...این دورانمم تموم میشه....

خیلی وقت که دیگه درکم نکردی...

حال ما خوب است اما تو باور نکن....

چفدر ساکتم نه ؟؟؟

پارت 5 :

دوباره تکرار از اپ قبل :

باران را از من جدا کنید
این روزها فقط آفتاب را می خواهم
همه را از من دور کنید
چند روزیست فقط به دنبال سکوتم

پرنده می خواهد چند روزی
خود را در قفس اتاقش
زندانی کند !!!

پارت 6 :

مرا بخوان...

با اندوه پیدای چشمهایت...

با خستگی های ناپیدای دلت...

تا بدانم در کدام پروانگی زخم خورده ای،

که جای پای تردید از نگاهت دور نمی شود !!

و بدانم چگونه در عمیقِ تیره­ ی اندیشه ات به باور بنشانم

که عشق اعتبار عالم است

و عاشق زیباترین دلبستگی نفس کشیدن زمین ...

مرا بخوان

و بگو در کدام فصل حادثه عاشق خواهی شد

که من بی قرار شکفتنم...

 

پارت7:

این نیز بگذرد...قصه ای همیشگیست ...و من عادت کرده ام به  تکراراین گونه بودنها ....

 

خوش باشید  و موفق اینم از اولین آپ پاییز 88

یا علی...

 

 

 

I find a new way

این آپ خیلی طولانیه حوصله کن....

نوشته هام در یک هفته و روزهای من...

پارت۱ :

نمیدونم واسه کی و واسه دل کی دارم مینویسم...

هدفم از نوشتن چیست ...؟؟؟

نمیدونم چرا دیگه مثه قدیما موج و امواج واژه ها تو ذهنم نمیپیچه....نمیدونم چرا گذر کردند از همه چی سخت شده...نمیدونم چرا گذر از امروز  و دیروز ها و سخت شده....

نمیدونم چراا وقتی آدم تو پوچی قرار میگیره ...دوست داره میدون به در کنه ...نمیدونم چرا تو اون لحظه ها  دوست داره یک تیغ خلاصی  بکشه و تموم.....

اتفاقا  امروز تیغ رفت تو پام به چای اینکه کشیده بشه رو رگ دستام.....خیلی میسوخت ....نمیدونم چرا این اتفاق افتاد ...الکی الکی .... جالبه نه...نو اوج ناامیدی یه جوری....

نمیدونم کی میخواهد تموم بشه ....میگن بعضیا وقتی خوشی زیر دلشون رو بزنه ....منم انگار شدم از این گروه....نمیدوم چرا گاهی اینقدر سست و بی اراده میشم که حتی دلیلی واسه لبخند زدن رو هم ندارم ...نمیدونم چرا وقتی نا امید میشم...دوست دارم قید همه چیو  و همه کسوبزنم....امروز هم یکی از این روزاست....حتی دلیلی واسه نا امیدیم وجود نداره....شاید فقط دلم گرفته ...اما نمیدونم از کی و ااز کجا ؟؟؟...شاید هم یه خستگی روحیه ....شاید و هزار شاید دیگه ....شایدهایی که واسه هیچ کدومشون دلیلی ندارم ....

یه حس خاص وجودمو گرفته ...حسی که هیچ تعریفی ازش ندارم ...حتی یک تصویر روشن هم ندارم....حسی که ...کاش بفهمم وجودم الان چی میخواهد ...حتی الان خودمم نمیشناسم...حس عجیبیه ...تا حالا همچین حسی نداشتم ....

دوست دارم دیگه نباشم...یعنی باشم اما برای خودم..تنها برای خودم...منظورم کسه خاصی  نیست...نمیدونم....

غریبه ...

بر من چه شد که اینگونه در دل  بر تو بی تابم....

غریبه چه شد .؟؟؟

غریبه ...

تو کیستی ؟؟؟

کیستی که قلبم را هم آواز تو کردم ....

کیستی که من اینگونه فروکش درد را از تو دیدم....

کیستی که قلبم این گونه نامت را با جان فریاد میزند ....

غریبه  روزگارم را به یاد داری.؟؟

به یاد داری بر بر من چه شد...؟؟

یاد داری روزگار غربتم را ..

روزگار من ...

یادت هست...

پشت آن بیشه ی سبز .....

کلبه ی سرد وسیاه.....
غربت تلخ منو......

سادگیه بسیار....

سادگیم را یاد داری؟؟

تلخی فصه ی  من

شاید آنقدر گفته ام...

.......

 ..........

شاید این بار ...

بگذریم ...

این بار به حساب تقدیر باش...

..........................

جالبه نه ؟؟

(نمیدونم چرا نمیتونم ...دیگه نمیتونم ....نمیتونم من باشم ...شعرهام ...حرفهام ...دیگه بوی سکوت میده ...دوست دارم اینجا بگم...حرفهایی که تو گلوم گیر کرده....اما....)

چه ساده ایم . ساده انه؟؟؟

باید چطوری حرف بزنم ....باید چی بگم ...دوست داری چی بگم ..... مثل یه عروسک کوکی ....من یا تو

چرا همیشه نقطه چین ...؟؟؟

چرا اینا هیچ وقت پر نمییشه ... ؟؟؟

دارم چرت و پرت میگم ..

ذهنم داره ERROR  میده....به همه چی ...به این عالمی که داره واسم بی معنی میشه ...عالم با آدماش....جز تو....

اینقدر خسته ام که حتی....

میبنی با زهم نقطه چین .... : )

 

 

پارت ۲ :

ساعت 4 صبح....اس ام اسهای من و تو....

من : بیداری.؟؟

سارا : اوهوم...

من  :سارا دلم گرفته ...دلم تنهایی میخواهد....تنهایی مطلق...

سارا : قربونت برم...همین تنهاییتم خوبه...من بودم با هیچ چیز عوض نمیکردم...

من :...... : )کاش سکوتم شکسته میشد.....

سارا : نمیدونم چی بگم ....

من : روح دومی واسم وجود نداره....به این امشب رسیدم...میبینی همیشه سکوته...حتی تو هم سکوت کردی....

****دلیل واسه هیچی ندارم.....

کلا زندگیه بی دلیل....حتی دلیل نفس کشیدنمم نمیدونم.....دلیل زنده بودنم؟؟؟چرا زنده ام ؟؟؟به قیمت چی ؟؟؟

نمیدونم اینا رو دارم واسه چی میگم ....؟؟؟

هه..هه...هه....

 

 

پارت۳ :

وای تو راه شاهرود حالم خیلی بد بود 2 بار حالم بهم خورد ...حسه بدی بود...معدم خالی و به زور خودمو نیگر میداشتم ...بابام هر 10 دقیقه ، دقیقه ماشینو نیگر میداشت تا من برم بیرون ...یه هوای بخورم و بیام ...تا حالم بدتر نشه....به زور وبلا هم که شد دیگه تحمل کردم...

شب رفتیم بیرون با مامانم و بابام...خوب بود ...قدم زدن و راه رفتن و تو اون هوای به اون خوبی و اون بوی پاییزی که حس میکردم...یه حس و احساس خوبی بهم دست میداد...یه آرامش عجیب ...اصلا دلم نمیخواست سوار ماشین بشم....دلم فقط راه رفتن میخواست...یه بدی داشت ...اینکه دلم میخواست تنها باشم و تنها راه برم وتنها قدم بزنم....یاد بابل افتاده بودم...یاده روزهایی که دلم میگرفت و میرفتم قدم میزدم و همیشه یه مسیر مشخص و طولانی ...یاده گلستان نوشیروانی....یاده روزی که تو نزدیک من بودی....یادش بخیر....چه روزایه خوبی بود...چقدر خوش گذشت...رستوران اکبر جوجه : ))  چقدر سر اون زنگا مسخره بازی در آوردیم...آخی ...یعنی دوباره میشه ؟؟؟

اصلا دلم نمیخواست بیام شاهرود....اما گذاشتم به  حساب حکمت و  به دست آوردن یه وقت که یکم خودمو  بشناسم مثه اینکه یه 3-4 روزی اینجا هستم...یه کتاب آوردم با خودم " قانون توانگری " نویسنده اش کاترین پاندر ...دوست دارم نوشته هاشو...جالبه ......دارم کتاب میخونم الان حالم خیلی بهتره حال روحیم نمیدونم این یک هفته ی من چقدر روزهاش متفاوت بود...

عصر رفتم بیرون تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــی ی ی خیلی بهم حال داد ...اون بادی که میخورد تو صورتم ...منم شاهرود و خیلی بلد نیستم ...همینجوری کلمو انداخته بودم پایین  ...بی هدف ...یه حس سبک بودن داشتم ....خوش گدشت بهم تغریبا یه یک ساعتی پیاده راه رفتم تا رسیدم خونه ...سر راهم حلیم خریدم ...واسه افطار ....کلا وقتی تنهایی میرم خیلی بهم میچسبه....

 

پارت۴ :

 

دارم به خودم ظلم میکنم ...به خودم و آینده مو ...هر چیزی که زندگیه منو میسازه...زندگیم...آینده ...دیشب داشتم فکر میکردم ...به خودم ....به ااینکه حتی به اندازه ی......واسه خودم ارزش قائل نشدم...چرا ؟؟؟

حس کردم دارم به خودم بد میکنم...به خودم یعنی من....منی که 4 روز دیگه شد و آینده شو دید هی افسوس بخوره....امروز داشتم ادد لیستمو میدیدم....خیلی از دوستام بای یاهو دادند....اما من هنوز تو این دنیای مجازی مشغول .....نمیدونم منی که همه چیزو میدونم باز هم حاضر به ترک این دنیای مجازی نیستم...اول حس کردم که تو بی هدفیم ...اما بعد نشستم و تک تک هدفامو نوشتم ...باورم نمیشد که این همه هدف اما....نمیدونم 2 سال پیش من اون اراده رو از کجا آورده بودم ...که خیلی خوب ترک کردم ...به طوری که اصلا آنلاین نشدم ...و فقط از اواخرش هر 2-3 هفته یه باز اونم به خاطر مشکلی که واسم پیش اومده بود ...اما در کل اصلا آن نبودم....اما الان ....تا حالا چندین بار خواستم ترک کنم اما نشده...اما این دفعه باید بتونم ....دفعه های قبل شاید عمیقا نمیخواستم اما این دفعه از ته دلم میخواهم و مطمئنم و ایمان دارم به خودم که میتونم....

داشتم ماه عسلو میدیدم...حالم از خودم بهم خورد....منی که دارم راحت زندگی میکنم....مادر, پدرم چیزی برام کم

نذاشتن ...اون وقت من K...دلم یه کتک میخواهد...تا آدم شم...تا به خودم بیام...هر چند که خوردم ...ماه عسلو که دیدم...احساسی که اون لحظه بهم دست داد خجالتی که اون لحظه از خودم و مامانم و بابام کشیدم ...از صد تا سیلی و کتک بدتر بود.....

دعا کنید آدم بشم....

 

 

پارت ۵ :

دارم از همین اول ترم واسه ی  همه ی کارام برنامه میریزم، بهاره رو هم مامور کردم تا مجبورم کنه ...تازه حکم کتکمم داره ...الهی قربونش برم ...بهاره تو چقدر مهربونی....حس میکنم میشناسمت و خیلی بهم نزدیکی...شاید واقعا خواهرمی هوم ؟؟؟؟

شاید همزاد....شاید نیمه ی گمشدم....تو حرفامون با هم که هم عقیده و هم فکریم و بهم نزدیکیم ...حالا باید ببینیم کنار همم باشیمم همینه ...راستش به گفته ی بچه ها مشابه زیاد داشتم ...والا هر کی منو میبینه میگه فلان دوستم خیلی شبیه توههه...کاراش...رفتاراش ...چهرش...ولی من هیچ کدوم از اونا رو ندیدم...نمیدونم تا الان اینقدر انتظار واسم سخت نبوده ... دیدن بهاره داره منو دق میده...2 روز دیگر....... من بهارمو میبینم .......آبجی جون خود خود خودم.....قربونت برم بهاره جونممممممممممممممممممممممممممم :*

 

پارت ۷ :

من تمام می کنم

و یکی یکی تجربه می شوم در تمام واژه ها

من ثبت می شوم

به اسم کسی که هرگز ثبت نشد

 

من مثل آدم بزرگها شده ام

 

من شروع کردم با تمام تو

و ناتمام شدم پای یک دیوار بلند

 

اینجا هر چند همه غصه می خورند

کسی دلش نمی سوزد

 

حالا وقتی حجم وسیع این سکوت

به همین سادگی مثل مه تار و لطیف

به کوچکی صبح های ما حلقه زده

تو مانده ای و رد پای من

 

من شروع نمی کنم روی هیچ افقی

اینجا همیشه باید از سهم خود گذشت

...

 

دیوار بلند تنهایی ترک نمی خورد

من حبس ترانه ای نانوشته ام

...

این شعر رو از وبلاگ یکی از دوستام خوندم ...جالب بود برام گذاشتم اینجا....

 

پارت ۶ :

باران را از من جدا کنید


این روزها فقط آفتاب را می خواهم


همه را از من دور کنید


چند روزیست فقط به دنبال سکوتم


پرنده می خواهد چند روزی


خود را در قفس اتاقش


زندانی کند !!!

 پارت ۸ :

هم اکنون من هستم ... یک شیشه ی الماسین و سکوتی نا شکستنی در آن مبحوس ....

و تویی که... خیره  به موج سکوت مواجمان  هستی

من نگاه میکنم ...تو نگاه میکنی ...خیره  با هم ...حتی جلوه ای از لبخند لبهایمان آشکار نیست...

حرفی نمیزنم... تو نیز سکوت کرده ای....شکستن از من است؟؟؟

سکوت ...سکوت...سکوت....

آنقدر که حتی یادمان میرود ...شیشه ای الماسن سکوتمان را پوشانده است...

فراموش کردیم که سکوتی الماسین وجودمان را احاطه کرده است...

آنقدر ناگفته ها ماند که بوی کهنگی جامه اش را پوشاند

آنقدر دیر شد...که حتی یادمان رفت ...خیره با هم بوده ایم...

آنقدر گذشت که حتی زیادمان رفت رفیق دیروز بوده ایم....

ناگاه و بی اختیار همانند غریبه ای از کنار هم گدر کردیم

گویا سالهاست ...برای هم غریبه ایم...

چه ساده یادمان رفت...

روزی آرزوی هم بوده ایم...

 

پارت ۹:

غصه نخور ....باید تحمل کنی ....اگر واقعا میخواهی نذاز هیچ موج منفی وارد ذهنت بشه...قوی باش ...مصمم ...با اراده ...اگر میخواهی بدستش بیاری...چرا صبرت کم شده ؟؟/ چرا داری اینقدر زود میدون خالی میکنی.... ؟؟؟

به این سادگی داری ازش میگذری ؟؟؟

حتی اگه همه تو رو از خودشون برونند تو نباید از هدفت بگذری ....اگر تغییری میخواهی تو زندگیت بدی...باید همه اینا رو تحمل کنی...مسیر هر بدست آوردنی راحت نیست....

یا علی بگو شروع کن!!!

 

پارت ۱۰ :

این آخرین آپ تابستون  88 بود...تابستون ما هم تموم شد ...هر جند که من  تابستونو احساس نکردم ...همش رفت آمد داشتم بین بابل و گرگان...بعدش هم امتحان های عقب افتاده ی خرداد...که تو شهریور دادیم ....

الانم کلی کار دارم که هنوز هیچ کدومو انجام ندادم...یک متن واسه ی نشریه ی انجمنمون باید بنویسم...که حتی اصلا  زمینه ای ازش ندارم . یک کلمه هم بهش فکر نکردم...نکشن منو خیلیه :D...

وسیله هامم واسه رفتن آماده نکردم....احتمالا فردا دیگه میرم ...اما موندگار شدنم معلوم نیست....قرار با بهاره وسیله های اتاقمم بچینیم....

این آپ همرراهش آپ خداحافظیه با مسنجر، تصمیمی که همیشه به تعویق افتاد....

امیدوارم اصلا دیگه آنلاین نشم ...بهونم فقط چند نفرند که میومدم نت....اما الان دیگه بهونه ی اونا هم نیست....شاید دیگه کس خاصی وجود نداره که به خاطرش آنلاین بشم....چون خارج از نت در ارتباطم باهاشون....هر چند که اونا هم هر روز کم رنگتر از روز قبلشون میشن....

نمیدونم کی فراموش میشم.... یا کی فراموش میکنم ...خاطرات خوب و بدی  که تو این دنیای مجازی با آدماش داشتم...دوستای خیلی خوبی که کمکم کردن....همراهم بودن...گاهی مثه یه دوست ...گاهی مثه یه برادر...گاهی مثه خواهر....یه زمانی که تنها امید و یاری دهندت بودن....حرفهایی که نمیتونستی  با کسی در میون بذاری و ایتجا یه کسی همدمت میشد...گاهی هم همدم شدم.....

دوستای خوبی که فکر نمیکنم به این زودی ها فراموششون کنم ...

امیدوارم به خاطر همه ی بدیهام منو ببخشید و حلال کنید....

چقدر روزهام متفاوت بود....یک هفته اما انگار یک ماه ....

 

 

 

بگذاز آرزوی رویاهایم باشی

 

پارت1 :

انگیزه ای واسه نوشتن نیست ...نه حرفی نه صدایی ...نه فریادی....فقط سکوت ...در مقابل تو ...

تو  و  من ....

حتی واژه ای نیست که جای خالیه سکوتمان را پر کند...سکوتی که روزی فریاد بود ...من سکوت کرده ام ...تو سکوت کردی آوازی که مدتهاست بینمان خاموشیست...غمگین میشوم ...دلشکسته میشوم ...در شبی سرد با هم ندا شدیم..

من ...تو ...هبوت بین ما ...پنهانی حرفهایم ...دوست داشتنت...غرورم ....غم من ...دل تو ...

گفتم ..امشب اسم وبلاگم به خودم میخوره ....سکوت اشک ....چشمام خیس وسکوت مطلق و .... گریه های من ...فریاد تو...انتظار بی صدا ...

من صبر میکنم ......

***حرفهایی بین من و تو زده شد ...تویی که گفتم ...شاید هنوزم باورم نکردی ....

(میدونی مخاطبم تویی ....بدون که .....)خواهشا کسی در مورد مخاطبش نپرسه...

پارت2 :

آخی این نتیجه های کنکورم اومد...اکثر دوستام خوب قبول شدند ....و نسیم قبول شدنش خیلی خوشحالم کرد ...کامپیوتر آمل (نزدیکه بهم 45 دقیقه راهه) شاید هفته ی دوم مهر رو یه برنامه بریزیم همو ببینیم ...امیدوارم جور بشه ....خیلی خوشحال شدم نسیمی :X

جوجه ی خودمم ( مهراد) میره آزاد...IT قبولید پرند....ثمرات تلاشه من بالاخره به نتیجه رسید :D

امیدوارم همیشه موفق باشین تو همه ی مراحل زندگیتون ....

بهار هم که انتخاب رشته نکرد....اما آزاد اونم برق قبول شد....که نمیره احتمالا....امیدوارم تو راهی که انتخاب کردی موفق باشی آبجی جونم ....

یاسمن هم مدیریت امور مالی قبول شد همون مشهد ...امیدوارم موفق باشی عزیزم

از ناهید هم بیخبریم ....هر کس ازش خبر داره یه ندایی بده .....

دوستای خودمم اکثرا تهران قبول شدند....فقط منم که ازشون پرت افتادم اومدم تو این خراب شده ی بابل.. که فقط عذاب با این مردمش ...بابلی ها 2 تا دسته اند یا خوبند یا بد ...معمولی توشون وجود ندارههه....3 سال دیگه باید تحملشون کنم ...

پارت3 :

نمیدوم چرا به همتون بد بین شدم ...همه ی اونایی که یک روزی دوستم بودید.....یه روزی بهتون میگفتم دوست ...و چند روز بعد گفتم ب.....نمیدونم چرا نسبت به همه بچه های دانشگاه اینجوری شدم ...میگن تر و خشک با هم میسوزن ....

یه روز یکی یه کاری کرد ....الان از حرف زدن باهاش میترسم ...و الان فکر میکنم همشون ...همون جنس مثل همند....زیادی خوشبینی کار دستم داد...

این ترم میخواهم بیخیال همه بشم....همه ی اونایی که باهاشون دوست بودم ...تو یه تنهایی مطلق...میخواهم آدم باشم ....من دیگه اون آدم قبل نیستم ...دوستای خوبی بودین برام ....اما بهتر این دوستیهای پوچ تموم بشه .....میخواهم بیشتر وقتمو سر درسم بذارم....سر انجمن ...سر هدفام ...وقت نوشتن ....فکر آینده ی روشنی که در انتظارمه....روزهایه خوبی که قراره پیشه روم باشه...روزهایی که من قراره بسازمشون....

میدونم در کنار دوست خوبی مثل بهاره مطمئنم که میتونم ....بهاره رو هنوز ندیدیم ...اما اینقدر دوسش دارم ...حد نداره...وای  صدای خیلی مهربونی داره...بهم گفت مثل آبجی بزرگترت بدون منو ....امروزم باهاش حرف زدم ...با اون صدای مهربون و خوشگلش ....چقدر دوست دارم زودتر ببینمش...خواهر جدیدموووو....

بهاره امیدوارم این سه سال بتونیم کنار هم بمونیم ...اینقدر همو دوست داشته باشیم که یک روز از هم دور باشیم اون روز واسمون نبوده هم محسوس باشه ....

کمتر از 10 روزه دیگه این انتظار تموم میشه ....انتظار دیدن خواهر جدیدم خیلی سخته ....قربونش برم الان هم بهم SMS  زدیم...از هم خواستیم واسه هم دعا کنیم ....دوستت دارم عزیزم....

پارت4 :

امسال هم گذشت مثل همه ی سالهایی که اومدند و رفتند ...  شب احیا های امسال هم گذشت ...مثل تموم   شبهای احیایی که اومدند و رفتند...مثل هر سال مسجد و قرآن به سر...خوندن  "دعای جوشن کبیر" گریه های من ...طلب ببخششی که از خدا کردم ...خواسته هایی که از خدا در خواست کردم..قولهایی که به خودم  و خدا دادم...

خدا جونم تنهام نذار....کمکم کن ...کمکم کن بتونم قوی  باشم در مقابل مشکلات در مقابل موانعی که جلو پام میندازی....خدا جونم کمکم کن ....کمکم کن اراده ام قوی باشه ...خدا جونم ..منو تنها نذار...میدونی یه مشکلی تو زندگیم همیشه بود و امیدوارم دیگه نباشه...کمکم  کن در مقابلش قوی باشم ...خدا جونم صبرمو زیاد کن ....بذار صبور بمونم ....خدا جونم تو این شبهای عزیزت ...همه ی دوستامو کمک کن ...

خدا جونم کمکم کن بتونم با بهاره بمونم ....

پریوشمو آروم کن ....بهش صبر بده ...خدای تنهاش نذار...یک راه اشتباهی و رفت کمکش  کن ....

سارای عزیزمو صبر بده ...اونو قوی نگه دار ...بهش تحمل بده ...عزیزترین کسمه ....کمکش کن ...

عزیزمو کمکش کن تنهاش نذار ...اون واسم عزیزه خودتم میدونی چقدر دوسش دارم ..آروم باشه همیشه ..بهش قوت بده ..صبر و تحمل ...بذار ...خدا خواستمو میدونی ..در مورد عزیزم ...کمکش کننننننننننننننننننننننننن ....

پارت5:


در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

عاشق این شعر سهرابم :x:xx:

 

 

امروز هم نیز گذشت مثل همه ی روزها ...خوش باشید ...یا علی ....

یاد آور آن روزهای دیروز را....

سلام...

خوبین خوششین ؟؟؟

روزه نمازاتون قبول باشه....

نمیدونم چرا وقتی ولم میگیره دوست دارم بیام بنویسم...

وقتی یاده دلتنگیام میکنم...یاد دوستان و رفیقان....

گفتنیا زیاده....

اما وقت ما اندک است...

Part1

مخاطب (تویی که فکر نمیکنم هیچ وقت بفهمی مخاطبم تو بودی )

الان آنلاینی من دارم به چراغ روشن تو نگاه میکنم ...دوست دارم بدونم چته ...چرا اینقدر دور شدی...مثه همه ی کسایی که اینقدر نزدیک بودن بهم ...چراغمو روشن میکنم تا شاید حرفی زده بشه ...اما تو سکوت میکنی . منم سکوت میکنم ....میدونی یاده چی منو اذیت میکنه ....اینکه اینقدر بهم نزدیک بودی که تو هر چیزی میومدم باهان حرف میزدم...تویی که واقعا از خودم میدونستمت...توی که بارها و بارها بهت گفتم ....

گفتی دوست دارم ....

منم تو دلم گفتم باشه منم دور میشم....

یاده اون روز که تو بخاطر اینکه بفهمی من چمه...با اون همه مشکلات . اومدی آن شدی .و گفتی فقط به خاطر.....اما من بد  حرف میزدم....گفتم  خودتون بهتر باید بدونین ...گفتی ...من چیزی نمیدونم ....

میبینی همه ی روزها و خاطرات یادمه.....

چراغت خاموش شد...و تو الان رفتی بدون اینکه حرفی زده بشه...دل منم تنگ تر. از گذشته....

این عادت من است...فراموش کردن خاطرات...این نیز بگذرد.....هر جا که هستی خوش باشیو موفق...

هر روز میبینمت...اما بی هیچ حرفی از کنار هم میگذریم....شاید سلام هم یادمان رود....

کاش بدونی حالم الان چیه .....

Part2

آدمهای اطرافمو تازه دارم میشناسم....میخواهم از شر همه ی مزاحمهای اطرافم راحت شم....از خیلیا دور میشم...نمیدونم چرا اینقر احمق بودم که نتونستم بشناسمشون....نمیدونم  جرا اینقدر بی شعور بودن که مجبور شدم یه سری مزخرافات سر هم کنم

کاش هیچوقت حتی بهتون سلامم نمیکردم....

part 3

(شاملو)

به جستجوي تو بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره اي
که آسمان ابرآلوده را

قابي کهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ....
3

Part4

تو زندگیم تو را یافتم ....

دور اما نزدیک بهمی ...

فاصلمون زیاده اما ئلامون نه...

هنوز اشتیاق دیدارت در دلم آتش به پا میکند...

 

خوش باشین و موفق

یا علی

 

شایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد یه روزی....

پارت1

سلام ...

خوبیم و خوش اما...

اینقدر حرف داشتم اما الان هیچی یادم نمیاد ...

اتفاقایی زیادی افتاد این مدت ...

نمیدونم ...

اما الان هیچی یادم نمیاد و گفنتی واسه گفتن ندارم....

چرا گاهی آدم اینجوری میشه ؟؟

فکر میکنه یه دنیا حرف اما وقتی میخواهد بگه هیچی یادش نمیاد ؟؟؟

اومممممممممم....

فشار میارم و مینویسم

تو این مدت درگیری زیاد داشتم اول واسه خونه ...که قرار بود با وجیهه بگیرم اما وجیهه نتونست و باباش گفت بهتره خوابگاه بمونی ...وقتی این اس ام اس و زد انگار یه پارچ آب یخ روی من خالی کردند ..و انگار همه ی  دنیا رو سر من خراب شد ...اون موقع سوگند آنلاین بود یکم باهاش حرف زدم ...بچه هایی که خونه میگیرن میدونن درد هم خونه ای چیه ...یکم حرف زدیم و اینا یکم بهتر شدم ...خونه ی خاله امم بودم پسر خاله مم اذیت میکرد همون جا جعبه دستمال کاغدی . پرت کردم طرفش ...دردش هم اومد ...اما حقش بود تا بدونه وفتی اعصابم خورده مسخره بازی در نیاره...بعد زنگ زدم سپیده ...بخ سپیده گفتم و اینا گفت ما هم دنبال هم خونه ای میگردبم و اینا که قرار شذ با اونا باشم فرداش همه رفتیم بابل دنبال خونه ...اما متاسفانه سپیده اینا نمیخواستن زیاد اجاره خونه بدن ...تموم خونه هایی که دیده بودند دور بود و این شرایط که خونه ام دور از دانشگاه باشه سخت بود...چون خونه  الانم تا یونی 1 دقیقه راه بود ....همون روز پریوش گفت یکی از دوستام دنبال هم خونه میگرده ...منم شمارشو گرفتم زنگ زدم بهش دقیقا همون چیزی بود که میخواستم خونه 2 نفره آپارتمان ...رهن زیاد و نزدیک دانشگاه ...منم قبول کردم ...و حالا یه مشکل بزرگ بود که سپیده رو چه جوری بپیچونم ....اما اونم بالاخره پیچونده شد ....و حالا من و بهاره هم خونه ای هستیم اما هنوز هم دیگرو  ندیدیم :d

امتحانا هم بالاخره تموم شد و پیشرفته ای که عقب افتاده بود رو هم دادم و تقریبا خوب دادم امتحانمو و یه پروژه هم گرفتم که نمرم کامل بشه و بتونم یه نمره ی خوب بگیرم و معدلم بیاد بالا ...که پروژه رو قراره یکی از دوستام بنویسه برام ...اونم مجانی ...

سر امتحان یه استرس وحشتناکی داشتم با این که کاملا خونده بودم و بلد بودم و امتحانم open book  بود یکی از دوستام  اومد پیشم گفت چته استرس داری ..گفتم آره به طور وحشتناک.. گفتم یه جوری نزدیکم بشین اگه خواستیم تقلب کنم بتونم ...اونم یه صندلی نزدیک من نشست ...پشت سرمو جلومم دو تا از دوستای قویم نشستن و این باعث شد که استرسم کم شه ..امنتحان شروع شد ...و من در آرامش کامل به همه سوالا پاسخ درست دادم ...

این ترم تصمیم دارم اساسی درس بخونم با وجود بهاره مطمئنم که میتونم ....

پارت 2 :


حالم خوب نبود و دراز کشیده بودم و داشتم مرور میکردم ..یک سال گذشت ...یک سال دانشجویی

یاد منو تهمینه و پل هوایی ...دل تنگی ...

یاد اون روز تو سایت حالم بد بود و با تو دعوام شده بود وبحث میکردم  ......دکتر و بیمارستان ...اجبار دکتر برای بستری شدنم... قبول نکردن من..

یاده اون روز تو اون امام زاده .... و گریه های بیوقفه ی من ...

یاد عاشورا و اون مسجد...و نخل

یاده روزی که باهاش حرف زدم و منصرف شد ...

یاده سر در گمیام و خیایون گردی حرف زدنم با مهشید.

یاده 14 بهمن و یاد آور خاطرات...

یاده اون روز تو محوطه و گفتن اون حرف از تو ...دلم شکست...

یاده دریا کنار و اون روزای خوب

یاده گریه های تهمینه که واسه اولین بار میدیدم...

یاده اون شب که واسه ی رفتنت 5 ساعت تموم اشک ریختم ...و فرداش باهم حرفیدیم...

یاده بیمارستان و اورژانس ...یاده اون روز که حالم دوباره زد بهم ...درد کشیدنای من  و زمین خوردن تو بیمارستان ... به زور راه رفتن....

یاده سینما من و تو ...

یاده 21 اردیبهشت ...نمایشگاه کتاب...

گذشت ...اما ...هیچ وقت ....

روزها گذشت حتی وقفه ای ثانیه ای هم نذاشت ...

پارت 3


فردا نتیجه های آزاد میاد ...امیدوارم همتون قبول شید

پارت4

 

 

نمیدانم

 این دیگر چه قصه ای است

 که  قصه گو این گونه بریم خواب غم را دیده است...

قصه گو چه گوید ..

که این گونه با صدای غم آلود آواز غم را سر  سر داه است.

قصه گو از کجا برایم میخوانی این ندای غم الودت را...

کدامین خواب را بر من دیده کردی که اینگونه به حالم پریشانی...

بر من چه دیدی که افتان وسراسیمه در جستجویم بیتابی...

برایم بگو این داستانت طومار من است...

این رقعه ی تلخ را کدام کبوتر, نامه رسانی کرده است ..؟

قصه گو به تقدیرم چه دیدی ؟؟

به تقدیرم چه دیدی که اینگونه بر مرگم هراسانی...

قصه هایت تلخ ...

ندایت در آغوش غم ...

قصه گو سرنوشت چیست ؟؟

باز هم برایم بخوان...

قصه گو ...

این همه تقدیر من است ...

یا سرنوشت توست ؟؟؟

که اینگونه قصه ی تلخ مرا, باز بخوانی...

قصه گوی باز هم بگو...

پارت 5

1 شهریور تولد وبلاگم بود ...نشد آپ کنم ...

یک سال گذشت و تموم اتفاقات و خاطراتو نوشتم ...یاد روزهای سرد ...یاد روزهای غم ...یاد روزهای شاد ...

امیدوارم سالهای سال داشته باشمش و...بنویسمش ....

دوستن دارم همدم من ...

پارت 6

گاهی دور گاهی نزدیک

این عادت من و توست ..

دور بودنمان وودر عین نزدیک بودن ...

شاد باش...

من خواهم ماند...

رفیق روزهای تنهایت...

 

خیلی حرف دارم بقیه شو میزارم واسه بعد ...

خوب و خوش و موفق باشید ..

یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

مـ ـ اه مـــ ـ ن غصـ ـ ـه نخـــ ـ ــور خیـــ ــلیا تنهــــــــ ــ ـــان مثه تو

پارت1

دیرگاهی است که از پنجره ی خیال  تو را جستجو میکنم...هنوز زه  خاطره ام نرفته است...یاد روزهایمان ...گهگداری است که یاد آور میشوم... به یاد دارم ...پشت آن پرچین ها ...من هنوز به یاد دارم ...

 

باز هم یاد ...باز هم خیال...نمیدانم باز این هم شکنجه است ....به همان جرمهایم....

 

 

سلام

حال ما خوب است ...اما تو باور نکن !!!


پارت2

من کیستم ؟؟؟

که اینگونه حریص لحظه های تو هستم ؟؟؟

من کیستم که اینگونه دیوانه وار

لحظه های بی تو بودن را شمارش میکنم ...

من کیستم که برای ثانیه ی وصالمان  ...

اینگونه  بی تابی میکنم...

من کیستم؟؟؟

(هه..هه...هه.. =)).)

 حالا خدایی من کی هستم ؟؟

الان تو ذهنم یکی اومد ...الان میگه یک دیوانه ...آرهه ها دیوانه شدنم هم عالمی داره....

پارت3

 

نیمی ار عمرم را در سفر بوده ام

درست لحظه ای که احساس میکنی

که دلت تنگ نمیشود !!!

میفهمی که بزرگترین دروغ را به خودت گفته ای

دلم تنگ شده ...تو عمرم یک بار خواستم بی پرده حرف بزنم ...اما نمیدونم این پرده چرا محو نمیشه ...

خیلی سخته آدم بتونه حرفاشو بزنه اونم بی هیچ "س ا ن س و ر ی "

من آن همه گفته ام ...اما تو همچنان پا بر جای این سکوتت هستی ...نمیدانم چرا ...عاشق این سکوتت هستی ...

سکوت چیست ؟؟

تداعی  چیست ...

از تو برایم فقط....

 رفتن و رفتن و رفتن ...

 پس ماندگاریت در چیست ؟؟

من دلم تنگ است ...

اما تو باز هم  باور نکن ....

چرا اینقدر دور شدیم دوباره ...اینقدر فاصله... اینقدر دور ...دور از هم ..چی شد این همه فاصله بین من و تو ...

اونقدر به هم نزدیک بودیم...اما حالا اینقدر بین  ما فاصله است....

فاصله جیست ؟؟؟

تو برایم بگو....

آواز را بخوان تا یادآرم...تو برایم همان ...رفیق روزهای دیروزم هستی...

برای یک بار هم که شده درک کن !!!

درک کن من همانم ...

شاید باورش اندکی سخت باشد ...

اما من همان دیروزم هستم

باور کن  که من ...                                          

باور کن ....

هر چند که سخت باشد....

 

پارت4

ببخش منو بابت همه ی بدیهام ....زیاد اذیتت میکنم ...اما...

سفرت به سلامت ...

خوش بگذره...

هر چند که الان تو رفتی ...خوش بگدرونیااااا

مراقب خودت باش....

 

 

پارت5

نمره های ترم تابستونم هم اومد ....خدا رو 100 هزار مرتبه شکر که پاس شدند....به خیر گدشت فیزیک میترسیدم پاس نشه اما خدا رو شکر که پاس شد... اکثر بچه ها تعجب کرده بودند که چور تونستم با امانی فیزیک رو پاس کنم اخه ترم قبل  فقط 5-6 نفر پاس کرده بود ....7 ام هم یه امتحانمون که عقب افتاده  بود رو  دارم ..برنامه نویسی پیشرفته ...فردا هم میرم بابل  دنبال خونه ...با وجیحه هماهنگ کرده بودم ...اما الان هر چی میزنگم بر نمیداره... : (

دعا کنین بر داره گوشیشو : (

پارت 6

حالم زیاد خوب  نیست....

دلم خیلی گرفته

ناگهان چقدر زود دیر میشود...

لحظه ی خداحافظی باز هم مجالی نیست ...

همان درنگ و صحبت همیشگی...

رفتن و رفتن و رفتن....

یا علی...

کاش که این فاصله را کم کنی

سلام ...

حال همه ی ما خوب است و ملالی نیست جز...

جز چی ؟؟

جز دوریه کی ؟

نمیدونم یه مدته چم شده ..حس میکنم خودم نیستم یه آدمه دیگه دارم میشم...نمیدونم یه بحران بدی تو وجودم داره نقش میبنده ....نمیتونم خودمو حل کنم....

نمیدونم از خودم چی میخواهم ...هنوز تکلیفم با خودم معلوم نیست ...

کاش بدونم کجای این دنیا قرار گرفتم ...

پارت1 :

احساس را در درونم پنهان نمودم ...تا دیگر لب به آواز ننمایید...

شاید برای آوازهایم شنوایی نیست ...

من سکوت میکنم ..

تو سکوت میکنی...

همچنان دیواری از سنگ بینمان قرار دارد...

(بی مخاطب )

پارت2

دیگر قرار ندارم ..

جایی برایم نیست ...

ندایی از رفتن در گوشم شنیده میشود...

من دگر تاب ماندن را ندارم...

روزگار آنقدر مکرر است

که حتی تکرر روزها هم یکنواختی بیش نیست...

هوای سفر را در سر دارم ...

بهانه ای برای بودن نیست...

من میروم ..

به انجا که باید روم...

پارت3

ترم تابستون تموم شد...امتحانا هم دادم و خوب دادم .....

ادبیات و خیلی دوست دارم ...شعر و نثر و سکوتی که شاعر ها پشت شعرهاشون پنهون میکنن...عشقهای مجازی که اونا در سر دارند....خیلی جالبن

وقتی شاملو رو میخونم ...رکسانا ...مخاطب شعرهاش...حس خوبی دارم بهش ..هر چند که گاهی نمیفهمم بعضی جاهاشو....

تو این هفته میرم دنبال خونه واسه سال بعد ...امسال قرار من و با وجیحه هم خونه بشم ...خیلی دوستش دارم و از اینکه قرار با اون هم خونه بشم خیلی خوشحالم ..آشنایی منو وجیحه خیلی جالب بود ...یه بار تو سایت صنایع نشسته بودم ...داشتم وبلاگ ناهید و میخوندم ...که وجیحه اومد بالای سرم گفت تو ناهید و میشناسی گفتم آره آبجی نتیمه ...اونم گفت واییی منو ناهیدم خیلی صمیمی هستیم وجیحه همون شوکول خودمونه برین تو وبلاگ ناهید لینکشو میبینن و ...وجیحه ترم 4 صنایع است ...

 

پارت 4

خدایا بهم کمک کن ...میدونی چی میخواهم آرزومو برآورده کن ...بهم نیرو رو بده ...من هنوز همون دختر کوچولوتم ...یادته وقتی ازت یه چیزی میخواستم عین بچه ها باهات قهر میکردم ...اون موقع 9 سالم بود ...چقدر اون شب گریه کردم و باهات حرف زدم ...ازت خواستم تموم شه ...باورم نمیشد فرداش اون اتفاق افتاد ...من اصلا باورم نمیشد....بچه بودم چقدر حرفامو گوش میکردی...

 

پارت 5 :

نمیدونم چرا هر وقت میخواهیم حرف بزنمیم تو بی موضوعی میمونیم

چرا اینجوریه ؟؟؟مشکل همیشگیمونه ها ...اما همیشه یه موضوعی به وجود میاد ...بی موضوعی ....

پارت6

چرا نمیشه اونطور زندگی کرد که دلت میخواهد ؟؟ چرا نمیشه یعضی از موانع را از سر راه برداشت ؟؟

پارت 7

وقتی گرفته ای ، وقتی ناخوشی

وقتی شبانه روز فقط

وقت میکشی

دستامو پس نزن پای دلم بنشین

یک بار،یک نفر غیر خودت را هم ببین

پارت8

دنیام ساکته

زنده ام ،اگر جه سرد

پس روی سنگ قبرها به دنبال من نگرد!!!

پارت9

1 شهریور تولد وبلاگمه ...تولد یک ساله گیش...چقدر زود گذشت ...یک سال ...روز اول میثم این وبلاگو واسم ساخت ...چقدر خاطره هام و نوشتم ناراحیام ...غمام ...شادیام ...خیلی دوستش دارم...

عزیزم تولد یک سالگیت پیشاپیش مبارک ....

 

 

 

خوب ...

اینم از آپ این دفعه ی ما...خوب و خوش موفق باشید....یا علی...

 

start for new life

سلام

نمیدونم چمههه...

دلم به اندازه یه دنیا گرفته ....

حس بیهوده بودن دارم...فقط اومدم بنوسیم تا آروم بگیرم ...نمیدونم چرا هر وقت میام مینویسم آروم میشم ...

خیلی خسته شدم..

از این سکوتی که داره مثه خوره داره منو  میخوره ...

مشکلم اینه که خودمو دیگه باور ندارم...اینی که هسنمو باور ندارم ...یعنی باورم نمیشه که این منم....

نمیدونم خودم چی میخواهم.....نمیدونم کی هستم ...وجودم چیه...

باورم نمیشه من همون دختری هستم که تا 2 سال پیش اینقدر قوی بود که هیچ مانعی نمیتونست به عقب بندازتش...

اما حالا...

اونقدر هدف داشت اما...

خدایا من کی هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینقدر ضعیف ...اینقدر سست...

حالم از خودم بهم میخوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره....

یه آدم مسخره...که فقط داره به پوچی وقتشو میگذرونه....

من چم شده ؟؟؟

انقدر از خوذم بدم اومده که فکر میکنم حتی ارزش یه.....ندارم...

این همه ارتباطهای مسخره ....

دلم یه کتک مفصل میخواهد....

فقط میخواهم فکر کنم ...

به این که چی شدم .>؟؟؟؟

باورم نمیشه من همون دختری هستم که 2 سال پیش اونقدر پای همه چیز وایساده بود....شاید خیلی به این قوی بودنم حسرت میخوردن....اما من دارم الان  به حال خودم لعنت میکنم ....

من شکست خورده نیستم ......

خدایا خستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته ام.............................

بهم قدرت بده ....بهم نیرو بده ....

یه اراده ....

من دوباره شروع میکنم

از نو....

شاید ارتباطم با خیلیا قطع شه...

اما لازمه .....

 

من از نو شرروع میکنم ...

یبخال همه چی و همه کس....

فقط خودم وخودم و خودم  فقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط خودم........و آینده زندگی

Start for new life

به یادم باش....

سلام...

امیدوارم همتون خوب و خوش باشید...

پارت1

به قول یکی از دوستام شدم مارکوپولو...

حالا جریانش اینه که هفته ی پیش 5 شنبه من شاهرود بودم...شنبه برگشتیم از اونجا هم یک راست با سارا رفتیم بابل باهم ..این دفعه خوش گذرونی بود ...تا  4 شنبه بابل بودیم ساعت 11 شب رسیدم خونه ...باز فردا یک راست رفتیم مشهد....این یه هفته کلا من همش تو راه بودم ...که دیشب اومدیم خونه از اونجا هم یه راست رفتیم ولیمه ی خالم اینا....واقها خودمو میکشوندم ...هیچ نایی نداشتم ...

بابل خیلی خوش گذشت ...ولی یه چیزیو فهمیدم که نمیتونم با سارا هم خونه شم...این چند روز همش غرغر کرد..اعصاب نذاشت واسم....

یه شب رفتیم سینما...شب بعدم رفتیم دریا .وو تا 9.30 دریا بودیم موقع برگشت این راننده ماشین یک آهنگهایی باحالی گداشت همش از این سنتی ها ...وای چقدر به من حال داددددددددددددددددد..

یه روزشم که رفتیم دکتر که من آزمایشامو نشون بدم...که خدا رو شکر چیزیم نبود....

پارت 2


مسافرت مشهدم خوب بود...نمیدونم شب اول که رفتم حرم همش احساس ترس داشتم همش فکر میکردم قراره یه اتفاقی بیوفته...واسه اولین بار بود که این حسو داشتم.(شاید هم افتاده اما من هنوز نفهمیدم).. بدنم از ترس داشت میلرزید...اشکام خود به خود میومد...وارد حرم که شدم بیشتر شد...نمیدونم چم شده بود....نشستم نماز و دعا خوندم... کم کم آروم شدم...بعد از اینکه از حرم رفتم کامل آروم بودم ...اما موقعی که رسیدم خونه دوباره همون حس ها شروع شد......شب دوم خیلی خوب بود.... واقعا احساس  آرامش داشتم...با خیال راحت ...نشستم دعا اینا کردم..خیلی خوب بود...واسه ی همه ی دوستامم که گفته بودند دعا کردم...

راستی این مامانا را تا حالا دیدین که واسه پسراشون دنبال دختر میگردن...این یکی از همسفرهای ما هم اینجوری بود تو حرم که بودیم من مشغول دعا خوندن ...هی ازم سوال میکرد...کجا میخونی...ترم چندی...بعد هر چی که میگفتم ...میگفت پسر منم فلان و بیسار....یعنی از خنده ترکیده بودمم...من و آبجیم به زور خودمونو کنترل میکردیم....اون شب من فقط تو راه خندیدم...

پارت3


نمیدونم چرا جدیدا همه ی دوستام بهم میگن خود خواهی....

آخه کجایه من خودخواههههههههههه....

سارا که قربونش برم دم به دقیقه بهم میگه...همه ی دوستای دانشگامم بهم گفتند....

من اصلا خودخواه نیستم....

پیچیده که قربونش برم...کم که...نمذونم شناخت من اینقدر سخته...

شاید هم باشم...پیچیده رو خودمم قبول دارم که هستم ...کلا آدمهای بهمن همشون اینجورین....

پارت 4


چه دور ..اما نزدیک...گاه آنقدر نزدیک که بودن را حس نمیکنیم...گاه آنقدر دور که برای یک ثانیه در کنار هم بودن بی قراری می کنیم....

روزهایم گذر کرده اند...ساعت کهنه ی قدیمی در نبود تو تمامیهه لحظه ها را به سر نهاده است...حالی که برفی سفید بر موهایم نشیمن کرده است....

اما من همچنان منتظرم...با چشمانی خیره چشم دوخته ام ...که حتی برای ثانیه ای بار دیگر گرمی دستانت را حس کنم....

من هنوز منتظرم ...با پس سالیانی دراز همچنان چشم به در دوخته ام....هر چند هنوز آوار وداعیت را از یاد نبرده ام...

پارت 5


نتیجه های کنکور اومد....خیلی ناراحت شدم....

مخصوصا برای بهار...چون واقعا تلاش کرده بود...اون روز که بهم زنگ زد و رتبه شو گفت اصلا باور نمیکردم...نمیدونستم باید چی بگم بهش و چطوری باید آرومش کنم...اون روز همش یاد خودم افتادم ...بهار کاملا شرایط منو داشت...خودمو توی بهار میدیدم...گریه هاش گریه های من بود...

تنها چیزی که میتونستم بگم اینم یه حکمت داشت....بهار شاید الان حکمتشو نفهمی..منم روزهای اول مثه تو بودم...با خودم گفتم خدا چرا با من این کارو کردی....

اما الان که گذشته حکمتشو فهمیدم...منم جام اینجایی که هستم نبود ولی الانم ناراضی نیستم....اینا همش یه امتحان از طرف خداست سعی کن قوی باشی عزیز دلم...منم اون شب شارزم تموم بود نمیتونستم بهت sms بدم...ثابتمم یه طرفه بود...

نسیم خان هم که مثل لینکه واقعا خوشحاله ...نسیم اگه یه خورده میخوندی چی میشد حداقل زیر 15000 بوذی نخونده اینجوری شد....

مهراد که دلم میخواهد خفش کنم ...نمیدونم سر جلسه داشت چی کار میکرده ...عمومیا رو خوب زده بودی اما اختصاصیا...نمیدونم تو چطوری درس خوندی بشر....

از یاسمن هم خبری ندارم...عزیزم تو چه کردی ؟؟؟

دوستای خودمم که رتبه هاشون خوب شد یکیشون 68 اون یکیم 80 ...بقیه هم همه زیر 2000 شدند...همه سراسری روزانه قبول

پارت6


سوگند هم که رفت ...امیدوارم بهت خوش بگذره عزیزم...سفر بخیر مسافر کوچولو....

پارت7


حال و هوای من...

من محکوم شکنجه یی مضاغف ام

این چنین زیستن،

و این چنین در میان شمما زیستن

با شما زیستن

که دیری دوستارتان بوده ام....

زندانی زندانهای روزگار.

همان انفرادی های کوچک که نگاهم را در نگاهت شکنجه میکنی.....

بنگر ...بنگر...

که روزگار هم فنسی از کوه برایم ساخته است...

تا گمان کنم در زندگانی جاری هستم...

بنگر که چگونه ...

تن ضعیفم را

به اسارت برده ای...

 

 

 

پارت 8


داشتم با میثم میحرفیدم  گفت میرم اخبار ببینم من گفتم مگه چی شده ..گفت از ابطحی و عطریان فر اعتراف گرفتن...

اینو که گفت خشکم زد واسه ی 5 دقیقه هیچ چیزی  نمیتونستم بگم...تلوزیون رو روشن کردم...ابطحی رو دیدم باورم نمیشد...این همون بود که.....

واییییییییییییییییییییییییییییییییی....

چی بسرشون آورده بودند...دستاش میلرزید....چقدر لاغر شده بود...اصلا نمیتونستم باور کنم..هنوز تو شوکم.....حرفهایی که زد...اینا چی بود؟؟؟چطوری ممکن بود؟؟یعنی چقدر شکنجه که باعث شدند ابطحی اونجوری حرف بزنه.....

چی به سرمون اومده..؟؟/

کی میدونه؟؟؟

پارت9


یادمه یه زمانی اینقدر نزدیکم بود ...که اگه یه روز بهم smsنمیدادیم نگران حال هم میشدیم...

اون وقت یه سره زنگ میزدیم که ببینیم ...

اما الان نمیدونم چرا اینطوری شد....

شاید الان حتی مهم نیست که هم من ...هم اون....نمیدونم شاید روزگار اینطوری میکنه...که فاصله میندازه...شاید لازم بود این فاصله بین ما....بین ما....

پارت10


راهمو پیدا کردم...راهی که دیگه نمیخواهم عشقی تو زندگیم وجود داشته باشه...حداقل واسه 7-8 سال....از اول مهر کلاس های شبکه رو شروع میکنم...و یه امتحان سطح بندی زبان...و شروع دوباره زبان...میخواهمم قلبمم سنگ کنم...تصمیم درستیه؟؟؟

دیگه اینجا فقط یه مسافرم.....یه مسافر که یه توقف 4 ساله اینجا داره و میخواهد کوله بارشو پر کنه...

از حالا من یک مسافرم.....

 

 

خوب اینم از آپ ما...

خوش باشید و موفق....

 

 

غمهایت را بر روی شنها بنویس

سلام

حالم خوبه ...خیلی خوب.. .

واقعا خوبم ....

Part1

دیشب باهات حرف زدم ...خیلی خوب بود ...کاش زودتر باهم حرف میزدیم...تا 4 صبح باهم حرف زدیم...نمیدونم چرا وقتی باهات میحرفم آروم میشم ...شاید اولش اصلا دلم نمیخواست باهات حرف بزنم اما وقتی همین طور زمان میگذشت بیشتر علاقه مند میشدم ...طوری که آخرش اصلا دوست نداشتم بای بدم....خیلی حرفات آرومم کرد...ای کاش زودتر حرف میزدیم باهم که اینقدر هر دومون اذیت نمیشدیم ...تو رو نمیذونم اما من واقعا آروم شدم ....

ازت ممنونم دوست جون...

 

 

Part2

نمیدونم چرا این مدت که حس کردم دور شدی یه چیزی کم داشتم ..دلم واست خیلی تنگ بود خیلی زیااد...چه ساعت هایی شد که دلم میخواست الان باهات حرف بزنم تا شاید آروم میشدم ...

الان هستی و این منو آروم میکنه ...شادم میکنه...یه انسان که از ته قلبم دوستش دارم...

کاش ارم دور نشی هیچ وقت....

Part3

یه دوسته خوبه دیگه که تو این مدت باهام حرف زد...خوشحال بودم که اون حداقل باهام حرف میزنه...آرومم میکنه..آرامش بهم میده...چیزی که نداشتم ...

این مدت اخلاقم واقعا بد شده بود...

ممنونم که تحمملم کردی
دوست جونم

Part4

تنها

اگر دمی کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده ترین سخن که دوست ات میدارم

چون تندیسی بی ثبات بر پایه های ماسه

به خاک در می غلتی

و پیش از آنکه لطمه ی درد در هم ات شکند

به سکوت میپیوندی

پس از تو چه خواهد ماند

چون من بگذرم...

تعویذ ناگزیر تداوم تو

تنها

تکرار ذوست ات میدارم است

با این همه

بغضم اگر بترکد

نه...

پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت

میدانم!

خیلی این شعر و دوست دارم...یه حس خاص...کلا عاشق شعر های شاملوام

Part5

دنیای عجیبیه ...

درکش سخته ...

هنوز تو اینکه فانی هستم یا نه تردید دارم....آخه یه مسئله است که بخواهی  چه جوری به این مسئله نگاه کنی ...که ما جسما فانی هستیم اما روحمونه که فانی نیست ...و اون همیشه وجود داره...حتی بعد از مرگ از بین نمیره ...اما اینکه بعد مکانیش تغییر میکنه از یه جهان میریم یه جای دیگه...و تو این دنیا نیستیم....اگه اینجوری نگاه کنیم که تو این دنیا کلا فانی میشیم که....:-؟؟ آخر ما فانی هستیم یا نه....بعذ از این میرسیم به مسئله دوست داشتن...ما وقتی کسی رو دوست داریم ...کسی رو دوست داریم که از بین میره...هم جسما هم روحی ....تو این دنیا البته ....روح اون که تو تسخیر ما نیست....اما وقتی میگیم طرفو دوست داریم چه چیزیه اونو دوست داریم حسش ...احساسش...روحش ...جسمش....همه ی اینا از بین میره تو این دنیا که....پس چرا باید چیزیو دوست داشته باشم که از بین میره...من دارم واقها هنگ میکنم یکی به داده من برسه 

Part۶

این روزها خیلی خوش گذشت

 

سارا ( دوست صمیمیم ) و محمد هم کلاسیم بعد

 از یک دعوای خیلی خفن دوباره باهم عشقولی شدند...

روز اول که سارا پاشو گذاشت بابل همش گریه من فردا بر میگردم دیدیم حالش خیلی بده گفتم بدم یه خورده یا یکی از دوستام حرف بزنه ...و یه اتفاقهایی افتاد که خیلی طولانیه حس تغریف نیست...

دیشبم رفتیم سیننما از اول تا آخر فیلم خندیدم با اینکه فیلمش خیلی جالب نبود...(پسر تهروونی بود ) اما از بس بچه ها مسخره بازی در آوردند از خنده ترکیدیم وقتی هم رسیدیم خونه ساعت 11 شب شده بود که من همش غر غر کردم گفتم سریع باشین دیره ....

امروزم رفتیم ساحل خیلی خوش گدشت یکی از بچه هامون سر خورد افتاد تو آب همه ی سرو بدنش خیس شده بود...گوشیاش همه خیس بودند...شانس اورد که چیزیش نشد...

منم تنها یه گوشه نشستم ...دلم خیلی تنگ بود...اشکام میومد...یه خورده گریه کردم که دلم باز شد ...زدم به آب با همون لباسا تا زانو رفتم تو آب و همه ی لباسامو خیس کردم....خیلی کیف داد ...اما بعدش پشیمون بودم ..اخه تا یک ساعت همش با لباسهای خیس بودم ...بدم میاد از خیسی خووو

بهد هم کلی روی شنا نوشتم و سر حال شدم...

اینم اتفاقات این چند روز

 

 Part7

میخوام زندگیمو عوض کنم...

میخواهم اونجوری باشه که خودم آرزو دارم..

میخواهم...

من میتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتونم

نسیمی از تو هم ممنونم عزیزم بابت خوبیهات

تا آپ دیگر بدرود

 

من اینجا بس دلم تنگ است....

چقدر دلم تنگه الان ...

چقدر گریه میخواهم...

با خودم عهد کردم که دیگه به وبلاگش سر نزنم ...

اما خوندم و اشکام ....

چقدر من حساس شدم ....

چقدر خوب دارم آدمای افرادمو میشناسم....

چقدر الان دلم تنگه چفدر گرفته...چقدر گریه ...چقدر اشک ..چقدر سکوت...

منم دلم یه کس میخواهد که حرف بزنم ...حرفام همه تو دلم موند

نمیدونم چرا همه دیگه غریبه شدند.

نمیدونم چرا حس میکنم دیگه نیستم...یعنی دیگه نخواهم بود...

نمیدونم حس میکنم خیلی نزدیکه خیلی خیلی....

چقدر دلکم گرفته...

چقدر سخته که دیگه یه ظاهر مونده واسم....

از اشکام خسته ام...

چقدر تو خلوتم گریه کردم..

چقدر خودمو با شعرهای شاملو آروم کردم ...شعرهایی که حس مننن احساسم...نمیدونم انگار شاملو خودشو جای من گذاشته و نوشته...

نمیدانم این همه سرنوشت من است یا تو...یا لعنتی جاودانه....

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه اشکام از پشت چشمام میریزه و میره تو دلم...تا کسی رو دیگه ناراحت نکنم...

یه تصمیم گرفتم که دیگه حرف نزنم ...سکوت...یه سکوت جاودانه و همیشگی....دیگه یه شنونده باشم ...تا بتونم کمک کنم


نه حرف دل بزنم نه چیزی همه رو بریزم تو خودم ...تا بلاخره اون کسی که باید پیدا شه حرفامو بشنوه.

***************************************************


زندگی همینه کوچولوی من.... رسم یادگاری شدن، موندگار شدنِ یادت، لحظه هات،

لبخند زدنه!...
به اختیار هم اگر نشد، به اجبار!

حالا اشکهاتو پاک کن گلم... زل بزن تو چشمهای زندگی....بگو ازم متنفرییییییییییی

(با خودم بودم)

بهم بگو متنفری ازم.........

*************************************

در ازدحام کوچه های بی گفت وگو

گم شده ام

بی فانوس راه

آسمان پرستاره

بی تبسم نگاه

***

اگر برایم دعا کنی

به رویم لبخند بزنی

و با من

حرف

حرف

حرف...

اگر با من حرف بزنی

پیدامی شوم!

*************************



مرا به بازیافتن فریاد گم‌شده‌ی خویش

مددی کنید!

*****************

بايد بنويسم .

هنوز هم بايد بنوسم .

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای

برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ

چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام .

راستی من کيستم .

مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .

به من بگويد من کيستم ؟

**********************************

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه


بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي


شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت


گل مي كنند


وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه


فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال


وقتي به آسمان يكجور نگاه


مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا


و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،


و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت


دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت


خواست دلش بگيرد،

*********************

چقدر دلم تنگه چقدر دلم واسه یاشار تنگ شده...خیلی وقت بود ایتقدر دل تنگش نبودم

چقدر زود گذشت...2سال

هنوزم بامورم نمیشه...

کاش بودی تا خیلیا نباشند....



چقدر دارم حرف میزنم اما هنوز از حرف زدن خسته نشدم ...همه ی حرفام و دارم پنهون میکنم...

چقدر دلم میخواست الان بودی تا شاید تا شاید...نه این باز دیگه نه!!!

چقدر غم تو دلمه...

اصلا در فکر آن نیستم

که دستان زمان را

در انتهای کدام حفره چال می کنند؟؟

یا

زالوها که ترس بدنم را عاشقانه چسبیده اند

عدالت را کی تف خواهند کرد؟!

...

لحظه ای را ساکت شوید

و تولدم را از فلسفه ی رنج جشن بگیرید.

و حجره های منجمد مغزم را

که میان زخم های ارس

و سیاست وسیع اطلس تفاهمی نمی یابد

راه نجاتی ...

***

تمامی حرفهایم همین است!

ساکت شوید!احمقانه!

و بعد از هماغوشی با دستان من

غسل جهل بگیرید!

***

چه قدر دلگیرم...

چه قدر دلگیرم...

کاش دست کم می توانستم

به دامن خدا گره بخورم

و با موسی به تنهایی سبدی بگنجم

یا در امتداد لبخند یک مومیایی

سال ها استراحت کنم!!!!

...

به استخوان های نازک فقر نیندیشم

به ساده لوحی هیزم های بخاری نیندیشم

آسوده ساکت باشم.

و هر روز تا انتهای هوا بخوابم!

کار آسانی نیست!

اما اصلا در فکر آن نیستم...

هر کجا که می خواهید بروید!

***

قلب من

در التهاب خونی عضله ای تیر می کشد

و "سکوت شرم انجماد مغزم شده است!"


شاید دیگه مسنجر نیام...

از همه کسایی مه اذیشتون کردم معذزت میخواهم

نسیم جونم ....سوگند...سجاد...پدرام...خیلیل دیگه ...امیدوارم منو ببخشید

همتون خوش باشید ....هستم اما دور تو وبلاگم هستم اما مسنجر نه 1!!!

بی خبرم نذارین از خودتون

...

[ هر روز ]

پیش از آن که به تنهای خود پناه برم

شکوه آغاز می کنم از دیگران

[ و طلب کارانه ]

فریاد می کشم که :

« ترکم گفته اند »

[ اما ، براستی ]

چرا [ هرگز ] از خود نمی پرسم

[که آیا ]

کسی را دارم

[ کسی ] که احساسم را

اندیشه و رویایم را

و زنده گی ام را

با او قسمت کنم ؟

[ براستی ]

آغاز جدا سری

شاید

از دیگران

نبود .

...
بدورددددددد


تولدت مبارک

دلم میخواهد بچه بشم ...یه کودک خردسال 5 ساله...یادش بخیر بچه بودیم . و دلمون میخواست بزرگ شیم ...فکر میکردیم دنیای آدم بزرگا چه خبره....

اما حالا واسه لحظه لحظه ی دوران کودکی حسرت میخوریم....

دنیای عجیبیه....

وقتی نزدیکیم ..دلم میخواهد از هم دور بشیم ....انقدر دور که حتی بوی هم رو حس نکنیم ...اما وقتی دوریم واسه یه لحظه در کنار هم بودن حسرت میخوریم...

کاش قدر همو بیشتر میدونستیم ...کاش بدونیم اونی که دوستش داری ...یه روزی اتز کنارت میره ...و تو حسرت میخوری که چرا اونروزایی که باید میبودی نبودی.....

کاش بدونیم یه روزی میریم ...

کاش بدونیم بین بودن و نبودن آدما فقط یک لحظه فاصله داره...

کاش....

PART1

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم

وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

PART2

حوس گریه در سر دارم ...چشمانم به یاد بارانهای رگباری افتاده است...

مبخواهد آنقدر بگرید که دیگر نوری در چشمانش وچود نداشته باشد...

تا برای دیدار دوباره ات ...نگاه شرمگینم به تو خیره نشود....

PART3

امروز تولد نسیم  بود...

نسیم جونم تولدت مبارک امیدوارم به هر چی که میخواهی برسی عزیزم و یه رتبه ی خوب تو کنکور بیاری....وبیای کگنار خودمون اصلا بیا بابل کنار خودم ...ولی امیدوارم هر چی که به صلاحته واست اتفاق بیوفته عزیزم:*

PART4

روزها گذر کرده اند آنقدر رفته اند که حتی یک خیال کوچک از تو در ذهنم جای ندارد  ...فقط لحظه ی رفتنت همچنان در ذهن فرسوده ام باقی است...

روزها رفته اند آنقدر گذر کرده اند که 2 سال از نبودت میگذرد...

امروز بیست وششمین بهار زندگیت شکوفا شد...

یادش بخیر سال گذشته توی وبلاگ دیگه با یه غم و اندوهی که من با نوشتن اشک میریختم ...و تولدت و تبریک میگفتم اما امروز ...آروم روی یه صندلی نشستم ...

اروم اما با یه حسرتی که داره خفم میکنه...یه بغضی که داره گلومو میخوره....

دلم میخواهد الان کنارم باشی...چی میشد میبودی ....

اگه بودی الان خیلیا نبودن..

کاش نبودن ...اما تو میبودی...کاش نمیرفتی....

عزیزم تولدت مبارک

واسه آرامش روحت دعا میکنم ...همچنان دوستت دارم

PART5

راهمو رو یافتم...تصمیم نهایی...

راهی جدا از راه همه ...راهی که خیلی دشواره ...اما من میتونم باید برسم ...به اون چیزی که میخواهم ...من میتونم هر چقدر جلوی راهم سنگ وس د باشه من همه رو میگذرونم ...من بهت میرسم.....

اینم از این آب

خوش باشین مو فق

به قول سجاد بدروود

تولدت مبارک


چه گویم بس دلم تنگ است

ارزش

آغاز کلام بازهمان سکوت همیشگی من همانند همیشه ذهن آشفته ام در خواب زمستانی به سر میبرد...نمیدانم این بار باز برای چه آمده ام ..... نمیدانم باز کدامین قصه ی تلخ را میخواهم باز خوانی کنم ..آنقدر سروده ام که دیگر واژه واژه ی حرفهایم بوی کهنگی دارد... آنقدر بی اختیار نوشته ام که دیگر حساب برگه هایش را از دست داده ام حرفهایی که دیگر حتی ارزش یک پوزخند تو را ندارد...میخواهم آنها را به حراجی بگذارم به همان دست فروشی که گهگداری است در کوچه و خیابان صدایش را میشنوم... شاید اندکی به حرفهایم بها بخشد ...برگه هایش را ورق میزنم ..باز میخوانم قصه های گذشته را قصه ی اجبار...فردا ..عاشقی ..حتی دگر کاغذ پاره ای نیست ...جز همان برگ سفیدی که لا به لای حرفهایت به یادگاری ماند.. به آن نظاره میکنم و با خطی خوش بر روی آن هک میکنم ...تمام حرفهایم را فروخته ام به همان دست فروش خیابانهای زندگی تا شاید خورده نانی دهد تا اندکی دل نوشته هایم بها یابد

پارت 2

دلم این روزا خیلی گرفته نمیدانم برای چی و کی...نمیدونم چرا اینقدر سریع و پشت سر هم آپ میکنم...نمیدونم چرا نوشتن آرومم میکنه...نمیدونم این دل نوشته هام کی ارزش پیدا میکنه...

نمیدونم چرا خیلی وقته همه ی حرفهامو پشت یک سکوت تلخ پنهون میکنم...هرچند که قفل دلم باز شده.. کم کم همشون دارند سر ریز میشن...

این روزا هنگ شدم...

نمیدونم چرا بعضی از دوستام زخم زبونم زدند...(دوستهای نت نه ) ..

نمیدونم چرا حس تنهایی میکنم...تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایی داره عذابم میده هر چند که خیلی ها بودند ...اما بودند ...فقط بودند.....اما کاش نبودند....کاش هیچوقت نبودن

الان دارم به این گوش میدم .

.دل من

بغضتو بشکن

گریه کن با من

دل من

روزهای خوبت همشون رفتند

دل من ..

اونی که قلبش یکی بود با من دستهای من به اون دیگه نمیرسند...

راست میگه ...چقدر دلم تنگه چقدر...

چرا امروزا اینجوریم بی اختیار خودم اشکام میاد ...که کاملا بی دلیله....یعنی بی دلیل شد...

هه ..هه...هه...

پارت3

دیشب با مهراد حرف میردم...دنبال یه تعریف واسه معشوق بودیم ...نمیدونم چرا از مهراد پرسیدم...مهراد هم یه جوابی داد...اما منو قانع نکرد..معشوق کیه...؟

اصلا معشوق وحود داره...؟؟

حافظ میگه :

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را /

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا

کرد گروسی میگه :

اگر آن کرد گرروسی به دست آرد دل مارا بدو

بخشم تن و حان و سرو پا را

جوان مردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

و زیبا ترین شعر ...

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را

به لبخد ترش بخشم تمام و روح معنا را

سر و دست پا را به خاک گور میخشم نه بر

آن مه لقای ما را که شور افکنده دنیا را

چرا همه ی عشقها دارند زمینی میشن ..چرا هیچ وقت نتونستم در مورد عظمت خدا بگم ؟؟چرا خدا داره واسم میشه یه مجهول...

دکتر انوشه حرف خوبی زد...

گفت بی انصاف اگر یک مقدار این علاقه و عشق و صرف خدا میکردی کجاها رو بهت میداد ...چرا در حق دوست داشتن و عشق خدا نامردی کردم ؟؟؟

چرا وقتی من میدونم که اون یه بتده ی عاجز و ناتوان اینقدر ستایشش میکنم که حتی موجودیت خودم یادم میره ...

چرا دنبال یه دوست داشتنیم که فانی است...

دوباره الان با مهراد حرف زدیم انسان هم فانی نیست...انسان جسما فانی اما روحی نه ...

خدایا دارم گیج میزنم دیگه

به هیچ کارم نرسیدم چقدر بی دلیل این روزامو از دست دادم...

چقدر بی دلیل خودمو اذیت کردم ...

چقدر بی دلیل...

چقدر راحت آدم متهم میشه....

اما این نیز بگذرد...

پارت 4

میرم دنبال یه زندگیه حقیقی ...میرم به جایی که ...شاید ..

.مجاز یه روزی تموم میشد...میرم دنبال هدفام و زندگیم ...زندگی که یک سال خرابش کردم ...با ...

بهش رسیدم...

شاید یه روزی ...یه جایی... یه کسی... صبر داشته باش ...منم صبر میکنم....تا وقتش برسه....

دوست داشتنمم صرف خدا میکنم که میدونم حداقل پسم نمیزنه...میدونم اگه یک بار بگم دوستت دارم هزار بار بهم میگه...

تو این چند ورز تنها کسی که کنارم بود مهشید جونم بود ...که پیشم بود با اینکه هیچی نمیدونست ( توجه کن هیچی نمیدونست !!!) آرومم کرد به گریه هام و حرفهام گوش داد... با اینکه گرفتار بود خودش بهم زنگ زد ...

خداییش مهشید همیشه کنارم بود ...مثه یه خواهر تو هر شرایطی ...اینکه نادونسته کمک کنی خیلی سخته ....

مهشید جونم واقعا دوستت دارم عزیزم...

زندگی ارزشش بیشتر بود ...و من یک سالم رو خراب کردم ...اما هنوز دیر نیست ...پس من میتونم ::>

منم راهمو پیدا کردم راهی جدا از راه تو و او ....

یا حق

 

.

زیادی سکوت...

سلام

چقدر زود اومدم ..آخه دلم آروم نیست...خواستم بیام تو وبلاگم بنویس شاید یه خورده آروم شدم...

پارت1:

هیچ وقت تو وبلاگم اسم نیاوردم که کی مخاطب منه...اما دیگه دیشب گفتم...دیگه هم واسم مهم نیست که کی چه چیزی در موردم میخواهد فکز کنه...

الان حس میکنم تو دلم یه چیزی خالیه...جدی این حسو دارم...یه چیزی رفته انگار...جالبه دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و فقط فکر میکردم...به همه به خودم ...الان فهمیدم که تا سرم به سنگ نخوره آدم نمیشم...تا وقتی چیزی رو یه بار از دست ندم آدم نمیشم....شاید 2 باره  به دست آوردنش مثل 7 خان رستم باشه...

خیلی جالبه صبح اصلا نتونستم بخوابم ...همش بیدار میشدم...وقتی هم که اروم میشم به یه جا خیره میشم و اشکام خود به خود میاد...بی اراده ی من....جالبه نه ؟؟؟

جالب تر این که افرادی که فکر میکردم که شاید کمکم کنن ...بیشتر....هه هه هه....گفتی این یکی از 100 تا موضوعه...اما نمیدونم چرا آسشون این شد...اگه این 100 تا موضوع بود چرا این؟؟؟؟

میتونستی اون 99 تای دیگه و بگی.....الان حس دارم که فقط منتظر بودی تا من بیام باهات حرف بزنم و رابطه ی ما.. و جالبه اینه که گفتی امشب میخواهیم باهم حرف بزنیم ...اما تو زودتر اومدی حرف زدی...چرا اینجا نفهمیدم ؟؟؟؟ ....نمیدونم چرا این فکر و کردم که شاید بتونی کمکم کنی...اما خیال باطل بود...و فقط یه زخم به زخمام اضافه شد...و

چوبشو خوردم...شاید دارم دنبال مقصر میگردم...گفتی مطمئن باش نمیگم اما میخواستی بگی ...و اون موقع که من پی ام دادم نگفتی دیگه.....و اون گفت که تو گفتی که  میدونم که تو اومدی و ...تنها کاری که نکردی این بود که اسممو نگفتی....تنها کسی که از ماجرا خبر داشت من بودم ...من مجبور شدم قسم دروغ بخورم...اون موقع چشمام پر اشک شد...منی که وقتی میخواستم به کاری کنم و خودمو مجبور کنم انجام بدم جون اونو قسم میخوردم....چون جونش واسم از جون خودم مهم تر بود...اما بعدش دیگه نتونسم طاقت بیارم...و رفتم گفتم....:)

همیشه فکر میکردم روزی میری که تو ازدواج کردی ورفتی...اما...

هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بری  : ((((((((

دلم کار دسنم داد....

چقدر از قبل واسه این روز اشک ریختم...یادمه یه شب از ساعت 6 غروب  شروع به گریه کردم تا 12 تهمینه دوستم بهم گفت تو این همه اشک و از کجا میاری اما از موضوع خبر نداشت......تو دلم گفتم اشکام ارزش بیشتر از هر اشکیه که تا الان ریختم...

بیخیال این نیز بگذرد....

فقط خیلی چیزا یاد گرفتم...

جات تو دلم خیلی خالیه

یه چیزه جالب روز آشناییو خداحافظی (نمیدونم اگه بری ) هر دو یکی شد : )

کاش.....

پارت2

تقدیر من این است این همه،یا سرنوشت توست

یا لعنتی ست جاودانه؟

که این فروکش درد

خود انگیزه ی دردی دیگر بود؛

که هنگاهی به آزادی عشق اعتراف میکردی

که جنازه ی محبوسم را از زندان بردند نگاه کن ،ای!

نگاه کن

که چه گونه

فریاد خشم من ازنگاه ام شعله می کشد

 چنان که پنداری

 تندیسی عظیمم

 با ریه های پولادین خویش نفس می کشم

از کجا آمده ای

ای که می باید

اکنون ات را

این چنین به دردی تاریک غره کنی!

پارت 3

19 تیر تولد سجاد بود..

با تاخیر خیلی خیلی زیاد تولدت مبارک

میخواستم زودتر آپ کنم ...اما نشد...یه آپ خیلی خوب...و تبریک مفصل...اما کاملا الان داغونم ....

بهترین ها رو از خدا واست آرزو میکنم ...و به هر چی که میخواهی برسی..

.کاش دیشب تو میبودی حداقل...به جای اینکه....

پارت4

دیروز بود .

چشم به فردا دوختم...

فرادی که دیگر

مکرری بیش نبود...

و تازگی ولبخندی تن به قصه ها سپرده بودند...

آرام چشمانم را بستم خواستم کمی تازه شوم...

جسمم را به ندای دل سپردم...

در دلم به تازگی

غربت غروب کرد...

همسایه ای حوس جاودانگی در سر دارد

آری...

دیگر دلم تنها نیست

آری اجبار رفیق روزهای من است...

اجبار به لبخندهای زورکی...

اجبار به از یاد بردن...

اجبار به فراموشی....

خوب است همسایه ام دیگر جاودانه است...

درد تنهایی را ز یاد برده ام ....

پارت5

کاش یه کسی بود که کنارم بود الان یکم به حرفام گوش بده...چقدر واسه روزهایی که از جونت واسه دوستات مایه گذاشتی اما روزهایی که تو بهشون نیاز داری نیستند ...

دیگه یاد گرفتم ...

کمک کن اما دیگه فراموش کن که نو هم یه روزی نیاز به کمک داری....و این تو هستی و فقط تو و تنها تو ...تو و یه جای خالی ...

پارت 6

از این به بعد من و تنها دوستی که کنارشم و کنارم هست سارا جونم با هم آپ میکنیم...این وبلاگ من و اونه ...من یه دیوونه و اون یه دیبونه...کسایی که دیگه همو تنها نمیزاریم و فهمیدیم این من و اون هستیم که باید پیش هم بمونیم....

 

 

زیادی حرف زدم

یا حق

خداحافظ

 

 

 

 

 

زیادی سکوت...

سلام

چقدر زود اومدم ..آخه دلم آروم نیست...خواستم بیام تو وبلاگم بنویس شاید یه خورده آروم شدم...

پارت1:

هیچ وقت تو وبلاگم اسم نیاوردم که کی مخاطب منه...اما دیگه دیشب گفتم...دیگه هم واسم مهم نیست که کی چه چیزی در موردم میخواهد فکز کنه...

الان حس میکنم تو دلم یه چیزی خالیه...جدی این حسو دارم...یه چیزی رفته انگار...جالبه دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و فقط فکر میکردم...به همه به خودم ...الان فهمیدم که تا سرم به سنگ نخوره آدم نمیشم...تا وقتی چیزی رو یه بار از دست ندم آدم نمیشم....شاید 2 باره  به دست آوردنش مثل 7 خان رستم باشه...

خیلی جالبه صبح اصلا نتونستم بخوابم ...همش بیدار میشدم...وقتی هم که اروم میشم به یه جا خیره میشم و اشکام خود به خود میاد...بی اراده ی من....جالبه نه ؟؟؟

جالب تر این که افرادی که فکر میکردم که شاید کمکم کنن ...بیشتر....هه هه هه....گفتی این یکی از 100 تا موضوعه...اما نمیدونم چرا آسشون این شد...اگه این 100 تا موضوع بود چرا این؟؟؟؟

میتونستی اون 99 تای دیگه و بگی.....الان حس دارم که فقط منتظر بودی تا من بیام باهات حرف بزنم و رابطه ی ما.. و جالبه اینه که گفتی امشب میخواهیم باهم حرف بزنیم ...اما تو زودتر اومدی حرف زدی...چرا اینجا نفهمیدم ؟؟؟؟ ....نمیدونم چرا این فکر و کردم که شاید بتونی کمکم کنی...اما خیال باطل بود...و فقط یه زخم به زخمام اضافه شد...و

چوبشو خوردم...شاید دارم دنبال مقصر میگردم...گفتی مطمئن باش نمیگم اما میخواستی بگی ...و اون موقع که من پی ام دادم نگفتی دیگه.....و اون گفت که تو گفتی که  میدونم که تو اومدی و ...تنها کاری که نکردی این بود که اسممو نگفتی....تنها کسی که از ماجرا خبر داشت من بودم ...من مجبور شدم قسم دروغ بخورم...اون موقع چشمام پر اشک شد...منی که وقتی میخواستم به کاری کنم و خودمو مجبور کنم انجام بدم جون اونو قسم میخوردم....چون جونش واسم از جون خودم مهم تر بود...اما بعدش دیگه نتونسم طاقت بیارم...و رفتم گفتم....:)

همیشه فکر میکردم روزی میری که تو ازدواج کردی ورفتی...اما...

هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بری  : ((((((((

دلم کار دسنم داد....

چقدر از قبل واسه این روز اشک ریختم...یادمه یه شب از ساعت 6 غروب  شروع به گریه کردم تا 12 تهمینه دوستم بهم گفت تو این همه اشک و از کجا میاری اما از موضوع خبر نداشت......تو دلم گفتم اشکام ارزش بیشتر از هر اشکیه که تا الان ریختم...

بیخیال این نیز بگذرد....

فقط خیلی چیزا یاد گرفتم...

جات تو دلم خیلی خالیه

یه چیزه جالب روز آشناییو خداحافظی (نمیدونم اگه بری ) هر دو یکی شد : )

کاش.....

پارت2

تقدیر من این است این همه،یا سرنوشت توست

یا لعنتی ست جاودانه؟

که این فروکش درد

خود انگیزه ی دردی دیگر بود؛

که هنگاهی به آزادی عشق اعتراف میکردی

که جنازه ی محبوسم را از زندان بردند نگاه کن ،ای!

نگاه کن

که چه گونه

فریاد خشم من ازنگاه ام شعله می کشد

 چنان که پنداری

 تندیسی عظیمم

 با ریه های پولادین خویش نفس می کشم

از کجا آمده ای

ای که می باید

اکنون ات را

این چنین به دردی تاریک غره کنی!

پارت 3

19 تیر تولد سجاد بود..

با تاخیر خیلی خیلی زیاد تولدت مبارک

میخواستم زودتر آپ کنم ...اما نشد...یه آپ خیلی خوب...و تبریک مفصل...اما کاملا الان داغونم ....

بهترین ها رو از خدا واست آرزو میکنم ...و به هر چی که میخواهی برسی..

.کاش دیشب تو میبودی حداقل...به جای اینکه....

پارت4

دیروز بود .

چشم به فردا دوختم...

فرادی که دیگر

مکرری بیش نبود...

و تازگی ولبخندی تن به قصه ها سپرده بودند...

آرام چشمانم را بستم خواستم کمی تازه شوم...

جسمم را به ندای دل سپردم...

در دلم به تازگی

غربت غروب کرد...

همسایه ای حوس جاودانگی در سر دارد

آری...

دیگر دلم تنها نیست

آری اجبار رفیق روزهای من است...

اجبار به لبخندهای زورکی...

اجبار به از یاد بردن...

اجبار به فراموشی....

خوب است همسایه ام دیگر جاودانه است...

درد تنهایی را ز یاد برده ام ....

پارت5

کاش یه کسی بود که کنارم بود الان یکم به حرفام گوش بده...چقدر واسه روزهایی که از جونت واسه دوستات مایه گذاشتی اما روزهایی که تو بهشون نیاز داری نیستند ...

دیگه یاد گرفتم ...

کمک کن اما دیگه فراموش کن که نو هم یه روزی نیاز به کمک داری....و این تو هستی و فقط تو و تنها تو ...تو و یه جای خالی ...

پارت 6

از این به بعد من و تنها دوستی که کنارشم و کنارم هست سارا جونم با هم آپ میکنیم...این وبلاگ من و اونه ...من یه دیوونه و اون یه دیبونه...کسایی که دیگه همو تنها نمیزاریم و فهمیدیم این من و اون هستیم که باید پیش هم بمونیم....

 

 

زیادی حرف زدم

یا حق

خداحافظ

 

 

 

 

 

درباره وبلاگ

رفتنت آنقدرها هم كه فكر ميكني سخت نيست...
من مثل بيد مجنون ايستاده ميمرم....